معنی خواهشگر
6 بازدید
[ خوا / خا هِ گَ ] (ص مرکب) شفیع. میانجی. (یادداشت بخط مؤلف) (ناظم الاطباء): بیارد کنون پیش خواهشگران ز کابل فراوان گزیده سران.فردوسی. بدان گیتیم نیز خواهشگر است که با ذوالفقار است و با منبر است.فردوسی. از او شاه برداشت بند گران چو بسیار گشتند خواهشگران.فردوسی. ندارم من شفیع از ایزدم بیش نه خواهشگر فزون از نامهٔ خویش. (ویس و رامین). || متمنی. ملتمِس. (یادداشت بخط مؤلف): منوچهر را با سپاهی گران فرستد بنزدیک خواهشگران.فردوسی. ز بد رسته بد شاه زابلستان ز تدبیر آن دختر دلستان.اسدی. ز هر جای خواهشگران خاستند ز زابل شه او را همی خواستند.اسدی. خواهشگر از این حدیث بگذشت با لشکر خویش بازپس گشت.نظامی.
کلمات همقافیه با «خواهشگر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گر» برای سرودن شعر