معنی خوانچه
9 بازدید
[ خوا / خا چَ / چِ ] (اِ مصغر) خوان کوچک. سفرهٔ کوچک. (ناظم الاطباء). || طبق چوبی است اعم از آنکه مدور باشد و در آن غله را از خاشاک پاک سازند یا طولانی پایه که در آن بزرگان طعام چاشت را گذارند و خورند. اولی را خوانچهٔ طبقی و دومی را خوانچهٔ دیوانی گویند. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی). خوان طبق مانندی مربع مستطیل که از چوب و یا فلز سازند. (ناظم الاطباء). میز کوتاه پایه که در آن ظروف شیرینی و جهیز عروسی و غیره نهند. (یادداشت بخط مؤلف): بسفر سفره گزین خوانچه مخواه مرد خوان باش غم خانه مخور.خاقانی. زین دو نان فلک از خوانچه دو نان بینند تا نبینم که دهان از پی خور بگشایند. خاقانی. و ترتیبه ان یؤتی بمائدة نحاس یسمونها خونجه و یحمل علیها طبق نحاس. (از سفرنامهٔ ابن بطوطه). بنیاد عقل برفکند خوانچهٔ صبوح عقل است هیچ هیچ مگو تا برافکند. خاقانی. - خوانچهٔ خورشید؛ طبق خورشید. قرص خورشید: خوانشان خوانچهٔ خورشید سزد که بهمت همه عیسی هنرند.خاقانی. - خوانچهٔ دنیا؛ طبق جهان. کنایه از دنیاست : خاصگان بر سر خوان کرمش دم نزنند زآن اَباها که بر این خوانچهٔ دنیا بینند. خاقانی چرب و شیرین خوانچهٔ دنیا بمگس راندنش نمی ارزد.خاقانی. - خوانچهٔ زر؛ آفتاب. (ناظم الاطباء) (برهان قاطع): تا خوانچهٔ زر دیدی بر چرخ سیه کاسه بی خوانچه سپید آید میخواره بصبح اندر. خاقانی. منتظری که از فلک خوانچهٔ زر برآیدت خوانچه کن و چمانه کش خوانچهٔ زر چه میبری؟ خاقانی. چون روز رسد که روزن چشم زآن خوانچهٔ زرفشان برافروز.خاقانی. شاهد روز از نهان آمد برون خوانچهٔ زر زآسمان آمد برون.خاقانی. - خوانچهٔ زرین؛ کنایه از آفتاب عالم تاب. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). خوانچهٔ زر: وگر چون عیسی از خورشید سازم خوانچهٔ زرین پر طاوس فردوسی کند بر خوان مگس رانی. خاقانی. - خوانچهٔ سپهر؛ کنایه از آفتاب عالمتاب و خورشید انور است. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). - خوانچهٔ فلک؛ کنایه از خورشید انور است. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). - خوانچه کردن؛ خوان پهن کردن. بساط آراستن : خوانچه کن باده کش چو خاقانی یاد شه گیر در صفای صبوح.خاقانی. رو فلک خوانچه کن ز همت می زَاختران خواه نز خم خمار.خاقانی. خوانچه کن سنت مغان می را وز بلورین رکاب می بگسار.خاقانی. سیم کش بحر کش ز کشتی زر خوان مکن خوانچه کن مسلم صبح.خاقانی. زآن میی کآتش زند در خوانچهٔ زنبور چرخ خوانچه کرده وآب حیوان در میان انگیخته. خاقانی. - خوانچهٔ گردون؛ کنایه از فلک است : ای خوانچهٔ گردون که نوالت همه زهر است نانت ز چه شیرین و تو چون تلخ ابایی؟ خاقانی.
کلمات همقافیه با «خوانچه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «چه» برای سرودن شعر