معنی خوالیگری
7 بازدید
[ خوا / خا گَ ] (حامص مرکب) دیگ پزی. طباخی. آشپزی. طِباخَت. باورچی گری. آشپزی. خوراک پزی. خوردی پزی. (یادداشت بخط مؤلف): یکی گفت ما را بخوالیگری بباید بر شاه رفت آوری.فردوسی. برفتند و خوالیگری ساختند خورشها باندازه پرداختند.فردوسی. بدو گفت امروز از ایدر مرو که خوالیگری یافتستیم نو.فردوسی. به خوالیگریشان همی داشتند. اسدی (گرشاسبنامه چ یغمائی ص ۲۶۷). میکند خورشید و مه را کاسه پر تا می رود در فضای مطبخ جودت ره خوالیگری. واله هروی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «خوالیگری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر