معنی خواستگار
6 بازدید
[ خوا / خا ] (ص مرکب) طالب. خواستار. خواهنده. (یادداشت بخط مؤلف). آرزومند. (ناظم الاطباء). مشتاق : از آن پس نشستند در مرغزار سخن گفته آمد ز هر خواستگار. فردوسی. بر صحبت او زمامداران دلگرم شدند خواستگاران.نظامی. اندک سوی من نگر اگرچه بسیار شدند خواستگاران.عطار. || زن که به پسندیدن و گزیدن عروس رود. زن که برای دیدن دختری یا زنی فرستند تا او را دیده و از شمایل او مرد طالب ازدواج را آگاه کند. (یادداشت بخط مؤلف). طالب دختر و یا زن برای زناشویی و عروسی. (ناظم الاطباء). || آنکس که خواهش گرفتن زن یا دختری کند. || خواهشگر. (یادداشت بخط مؤلف). || طلبکار. (غیاث اللغات) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «خواستگار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گار» برای سرودن شعر