معنی خواب رفتن
6 بازدید
[ خوا / خا رَ تَ ] (مص مرکب) خدر شدن. (زمخشری). بیحس شدن. سنگین و خدر شدن عضوی از اعضای تن. (یادداشت بخط مؤلف). - به خواب رفتن پای؛ خواب رفتن پای. (یادداشت بخط مؤلف). - خواب رفتن پای؛ خفتن پای. بیحس شدن آن بر اثر نرسیدن خون. سر شدن. کرخ شدن. (یادداشت بخط مؤلف). - در خواب رفتن پای؛ خواب رفتن پای. || خوابیدن. خفتن. بخواب شدن. در خواب شدن.
کلمات همقافیه با «خواب رفتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر