معنی خندانلب
6 بازدید
[ خَ لَ ] (ص مرکب) متبسم. کنایه از شادان. شادروی : پیش خندان لبش ز اشک چو دُر گریهٔ آفتاب دیدستند.خاقانی. زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست. حافظ. این مدت عمر ما چو گل ده روز است خندان لب و تازه روی می باید بود.حافظ.
کلمات همقافیه با «خندانلب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لب» برای سرودن شعر