معنی خنجر

معنی خنجر

17 بازدید
[ خَ / خِ جَ ] (ع اِ) دشنه. دشنهٔ کلان. چاقوی کلان. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). سلاحی نوکدار و برنده. (ناظم الاطباء). دشنه. (بحرالجواهر) (محمودبن عمر). نوعی از کارد یا شمشیر کوتاه نوک تیز هلالی جنگ را. (یادداشت بخط مؤلف). ج، خناجر: اگر سر همه سوی خنجر بریم بروزی بزادیم و روزی مریم.فردوسی. هر آن کس کز آن تخمش آمد بمشت بخنجر هم اندر زمانش بکشت.فردوسی. همی گوید این لشکر بی بهاست سر خنجر این را که گفتم گواست.فردوسی. همه آسمان گرد لشکر گرفت همه دشت شمشیر و خنجر گرفت. حکیم اسدی (از فرهنگ جهانگیری). چو روباه شد شیر جنگی چو دید قوی خنجر شیرخوار علی.ناصرخسرو. دیوانه وار راست کند ناگه خنجر بسوی سینه ات و زی حنجر. ناصرخسرو. مشکل تنزیل بی تاویل او بر گلوی دشمن دین خنجر است. ناصرخسرو. خنجرت هست صف شکستن کو.سنائی. خنجر فتنه چو گشت کند در ایام تو حنجر خصم تو است خنجر او را فسان. خاقانی. تو بر خاقانی بیچاره دایم گهی تیغ و گهی خنجر کشیدی.خاقانی. تو مرا می کشی بخنجر لطف من در آن خون بناز می غلطم.خاقانی. خنجر سبزش چو سرخ آید بخون حصرم و می را نشان بینی بهم.خاقانی. جز خستگی سینه مرا نیست چاره ای زین خاطر چو تیر و زبان چو خنجرم. خاقانی. چون خنجر جزع گون برآرد لعل از دل سنگ خون برآرد.نظامی. در صحبت رفیق بدآموز همچنان کاندر کمند دشمن آهخته خنجری.سعدی. از خنجر گوشتین کس نمرد. امیرخسرو دهلوی. خنجر خسرو است کلک وزیر سپر کلک روز گیراگیر.اوحدی. مدتی بر خویشتن خندید خصمت همچو گل دست تقدیرش نهاد از خنجرت ناگاه خار. ابن یمین. نیست ممکن که من از خط تو بردارم سر که نهندم چو قلم خنجر برّان بر سر. خواجه جمال سلمان (از آنندراج). لب تشنه ام و وقت شهادت به گلویم آبی بجز از خنجر قصاب نگجند. باقر کاشی (از آنندراج). یعنی امیرغازی ترخان که آب فتح چون شبنمش ز سبزهٔ خنجر فروچکد. طالب آملی (از آنندراج). - خنجر آبگون؛ بهترین نوع خنجر: من اکنون بدین خنجر آبگون جهان پیش چشمت کنم قیرگون.فردوسی. یکی خنجر آبگون برکشید سرش را همی خواست از تن برید. فردوسی. - خنجر کابلی؛ از انواع خنجر که در کابل می ساخته اند: زره دار با خنجر کابلی بسر بر نهاده کلاه یلی.فردوسی. سر مژه چون خنجر کابلی دو زلفش چو پیچان خط بابلی.فردوسی. ببندید یکسر میان یلی ابا گرز و با خنجر کابلی.فردوسی. - خنجر مهند؛ تیغ هندی. (آنندراج): وآنکه بر فرق آفتاب زند قهر او خنجر مهند را. بدرچاچی (از آنندراج). || روشنایی آتش و ماه و خور و امثال آن و بدین معنی تیغ و شمشیر نیز آمده اند. (شرفنامهٔ منیری): پیش شمشیر قهرت از دهشت صبح صادق بیفکند خنجر. ظهیر فاریابی (از شرفنامهٔ منیری). || سرنیزهٔ تفنگ و شمشیر. (ناظم الاطباء).
[ خَ جَ ] (ع ص، اِ) ماده شتر بسیارشیر. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). خنجرة. رجوع به خنجرة شود.
[ خَ جَ ] (اِخ) دهی است از دهستان مشکین باختری بخش مرکزی شهرستان خیاو. دارای ۱۲۶ تن سکنه. آب آن از رود مشکین و محصول آن غلات و حبوبات و شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آن ارابه رو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).

کلمات هم‌قافیه با «خنجر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «جر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید