معنی خمیر کردن
5 بازدید
[ خَ کَ دَ ] (مص مرکب) سرشتن. بسرشتن. عجن. (یادداشت بخط مؤلف): خوی نیکست و عقل مایهٔ دین کس نکرده ست جز بمایه خمیر. ناصرخسرو. || نرم کردن. بشکل خمیر درآوردن : بدست آهن تفته کردن خمیر به از دست بر سینه پیش امیر. سعدی (گلستان).
کلمات همقافیه با «خمیر کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر