معنی خمگرفته
7 بازدید
[ خَ گِ رِ تَ / تِ ] (ن مف مرکب) خمیده. بخم. (یادداشت بخط مؤلف): کاری که چون کمان بزه خم گرفته بود اکنون شود به رأی و بتدبیر او چو تیر. فرخی. زین خم گرفته پشت من و ابروان تو. منصور منطقی (از رادویانی). بوده برجیس چون دبیر او را چون کمان خم گرفته تیر او را.سنائی.
کلمات همقافیه با «خمگرفته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر