معنی خموشی

معنی خموشی

8 بازدید
[ خَ ] (حامص) سکوت. صموت. خاموشی. (یادداشت بخط مؤلف): که هر مرغ را هم خموشی نکوست. فردوسی. تا نشسته بر در دانش رصدداران جهل در بیابان خموشی کاروان آورده ام. خاقانی. بگفتن با پرستاران چه کوشی سیاست باید اینجا یا خموشی.نظامی. اگر گوشم بگیری تا فروشی کنم در بیعت بیعت خموشی.نظامی. یکی کم گفتن است و نه خموشی.شیخ عطار. سخن گرچه هر لحظه دلکش تر است چو بینی خموشی از آن خوشتر است. همه وقت کم گفتن از روی کار گزیده ست خاصه درین روزگار. امیرخسرو دهلوی. پشیمان ز گفتار دیدم بسی پشیمان نگشت از خموشی کسی. امیرخسرو دهلوی. خموشی پاسبان اهل راز است ازو کبک ایمن از چنگال باز است. وحشی. خموشی پرده پوش راز آمد نه مانند سخن غماز آمد.وحشی. چو دل را محرم اسرار کردند خموشی را امانتدار کردند.وحشی.

کلمات هم‌قافیه با «خموشی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «شی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید