معنی خموش
7 بازدید
[ خَ ] (ع اِ) پشه. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). توضیح: پشه را از آن رو خموش گویند که آن صورت را می خراشد. (لأَنه یخمش الوجه).[ خُ ] (ع مص) مصدر دیگر است برای خمش. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). رجوع به خمش شود.[ خُ ] (ع اِ) جِ خمش. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد).[ خَ ] (ص) ساکت. خاموش. خمش. بیصدا. بیزبان. (از ناظم الاطباء): بدو گفت کای گنج فرهنگ و هوش نه نیکو بود مرد دانا خموش.اسدی. لیکن ارزد بسمع مستمعان با زبانی چنین خموش منم.انوری. خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش نگوید سخن تا نبیند خموش. سعدی (گلستان). - خموش نشستن؛ ساکت نشستن. بیصدا نشستن : در گریبان کش سر و بنشین خموش چون بسی تردامنی داری هنوز.عطار. یا سخن آرای چو مردم بهوش یا بنشین همچو بهائم خموش. سعدی (گلستان). || ستور رام. || چراغ فرومرده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «خموش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وش» برای سرودن شعر