معنی خمانیده
6 بازدید
[ خَ دَ / دِ ] (ن مف) خم کرده. (یادداشت بخط مؤلف). خمیده شده. (برهان قاطع): چو با تیغ نزدیک شد ریونیز بزه برکشید آن خمانیده شیز.فردوسی. به پیش اندر آمد یکی تند ببر جهان چون درخش و خروشان چو ابر خمانیده دم چون کمانی ز قیر همه نوک دندان چو پیکان تیر. اسدی (گرشاسب نامه). || تقلیدنموده. (برهان قاطع).
کلمات همقافیه با «خمانیده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر