معنی خمار
10 بازدید
[ خَ ] (ع اِ) جماعت مردم و انبوهی آنها. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). یقال: دخل فی خمار الناس. رجوع به خُمار شود.[ خُ ] (ع اِ) جماعت مردم و انبوهی آنها. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). یقال: دخل فی خمار الناس. رجوع به خَمار شود.[ خِ ] (ع اِ) معجر زنان. مقنعه. چادر نماز. (از ناظم الاطباء) (ترجمان علامهٔ جرجانی). روپاک. چارقد. نصیف. چانه بند. یاشماق. (یادداشت بخط مؤلف). سرپوش. (زوزنی). سرانداز (ملخص اللغات حسن خطیب) ج، اخمرة، خمر، خُمُر: گفت چه بر سر کشیدی از ازار گفت کردم آن ردای تو خمار. مولوی (مثنوی). پیش پیغمبر درآمد با خمار. مولوی (مثنوی). || هرآنچه بپوشد چیزی را. (ناظم الاطباء). پرده. (یادداشت بخط مؤلف). ج، اخمره، خُمُر: چون بدید آن چشمهای پرخمار که کند عقل و خرد را در خمار. مولوی (مثنوی). || در بین صوفیان احتجاب محبوب است به حجت عزت و ظاهر شدن پرده های کثرت بر روی وحدت و این مقام تلوین سالک است. (کشاف اصطلاحات الفنون). - ذوالخمار؛ لقب عون بن ربیع بن ذی الرمحین است بدان جهت که در جنگ جمل معجر زن خود پوشیده و در آن جنگ بساکسان را او نیزه زده بود، آنگاه از هر کسی که پرسیدند که ترا نیزه زده؟ گفتی: ذوالخمار. (ناظم الاطباء).[ خِ ] (ع مص) مخامره. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). رجوع به مخامره شود.[ خُ ] (ع اِ) کرب تب و صداع و رنج آن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). || (ص) می زده. (ناظم الاطباء). شراب زده. مخمور که در چشم و سر بر اثر شراب آثاری می ماند. (یادداشت بخط مؤلف): بدیده چو قار و به رخ چون بهار چو می خورده و چشم او پرخمار. فردوسی. تو بارخدای همه خوبان خماری وز عشق تو هر روز مرا تازه خماری است. فرخی. به چشمت همی مار و ماهی نماند ازیرا که از جهل سر پرخماری. ناصرخسرو. ز من تیمار نامدشان از ایرا نپرهیزد خماری از خماری.ناصرخسرو. بجامی کز می وصلش چشیدم همیدارد خمارم در بلاها.خاقانی. با روی چو نوبهار و خوی چو دیئی با ما چو خمار و با دگر کس چو مئی. مهستی دبیر. یاران صبوحیم کجااند تا درد سر خمار گویم.سعدی. بامدادان پیشم آمد یار از راه کروخ با دو چشم پرخمار و نرگسین سست و شوخ. ؟ (صحاح الفرس). - چشم خمار؛ چشم مخمور. چشمی که بر اثر مستی حالت خواب آلوده ای دارد. || چشمانی که مانند چشم مرد مست است؛ یعنی خواب آلوده. || (اِمص) رنجی که پس از رفتن کیف شراب و جز آن حاصل شود. بقیهٔ مستی در سر. (ناظم الاطباء). حالتی از سنگینی سر و سردرد و کاهل که در اعضاء حادث شود شرابخوار را پیش از هضم تمام شراب. (یادداشت بخط مؤلف). می زدگی : خوی گرفته لالهٔ سیرابش از تف نبیذ خیره گشته نرگس موزونش از خواب و خمار. فرخی. هم طبع را نبیذش فرزانه وار باشد تا نه خروش باشد تا نه خمار باشد. منوچهری. دشمنش را گر شراب جهل چون خوردی تو دوش صابری کن کین خمار جهل تو فردا کند. منوچهری. مثل زنند کرا سر بزرگ درد بزرگ مثل درست خمار از می است و می ز خمار. (از تاریخ بیهقی). به دانش گرای و درین روز پیری برون افکن از سر خمار شبانه.ناصرخسرو. سوی جهان بار مر تراست ازیراک معدت پرخمر و مغز پر ز خمار است. ناصرخسرو. هرگاه که حرارت غریزی و قوت هاضمه ضعیف باشد و طعام و شراب را اندر معده هضمی نیک نباشد و فضلهٔ ناگوارندهٔ شراب اندر معده بماند آن فضلهٔ شراب را خمار گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). خوردن می بزحمت خمار نیرزد.سنائی. ای بت لبت ملیست که آن را خمار نیست وی مه رخت گلیست که رسته ز خار نیست. مسعودسعد. مل بی خمار و گل بی خار که دیده است و نوحهٔ بی غم و خروش بی ماتم که شنیده است. (مقامات حمیدی). بمی ماند که می فسق است اول میانه مستی و آخر خمار است.خاقانی. کس خمار هوسش نشناسد.خاقانی. دارم ز خمار چشم میگون بی آنکه می طرب کشیدن.خاقانی. ولی از بهر تو در انتظار است نخورده می ورا در سر خمار است.نظامی. کسی کآورد با تو در سر خمار بر او ظلمت خویش را برگمار.نظامی. و زعفران تذهب بالخمار. (ابن البیطار). والخماص الحامض لسکن الغثیان الصفراوی و یذهب بالخمار. (ابن البیطار). دائم خمار با می و خار است با رطب. ابن یمین. هرجا گلست خار است و با خمر خمار است. (گلستان سعدی). بلای خمار است در عیش مل سلحدار خار است با شاه گل. سعدی (بوستان). بادهٔ تحقیق ندارد خمار.خواجو. شرابی بی خمارم بخش یارب که با وی هیچ دردسر نباشد.حافظ. ساغر لطیف و دلکش و می افکنی بخاک و اندیشه از بلای خماری نمیکنی.حافظ. نه عاشق است کسی کز ملامت اندیشد که هر که می طلبد صبر بر خمار کند. قاآنی.[ خَ مْ ما ] (ع ص) می فروش. (ناظم الاطباء). باده فروش. خمرفروش. صاحب القسط. نبیذفروش. (یادداشت بخط مؤلف): زین پیش گلاب و عرق و بادهٔ احمر در شیشهٔ عطار بد و در خم خمار.منوچهری. خانهٔ خمار چو قصر مشید.ناصرخسرو. مشک نادانان مبوی و خمر نادانان مخور کاندرین عالم ز جاهل صعبتر خمار نیست. ناصرخسرو. حماربن حماربن حمار است و همی گوید که خماربن خماربن خماربن خمارم. سوزنی. یاد او خورده ست خاقانی از آنک بوسه گاهش دست خمار آمده ست.خاقانی. زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من زمزم اینک خم و کعبه در خمار مرا. خاقانی. و گویند خلفاء و ائمه و شهیدان و نمازیان اسلام و علماء و زهاد که نه رافضی باشند همه را دوزخ اندازند و موالیان خود را از غالیان و رافضیان به بهشت فرستند اگرچه حمار و خمار و بی نماز بوده باشند. (نقض الفضائح). تا کی از صومعه خمار کجاست خرقه بفکندم زنار کجاست.عطار. سجاده نشینی که مرید غم او شد آوازه اش از خانهٔ خمار برآمد.سعدی. ما کلبهٔ زهد برگرفتیم سجاده که می برد به خمار.سعدی. ترسم که مست و عاشق و بیدل شود چو ما گر محتسب بخانهٔ خمار بگذرد.سعدی. || در اصطلاح صوفیه پیر یا مرشد. (کشاف اصطلاحات الفنون).[ خُ ] (اِخ) دهی از دهستان درب قاضی بخش حومهٔ شهرستان نیشابور. دارای ۱۸۲ تن سکنه، آب آن از قنات و محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و راه ارابه رو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ خُ ] (اِخ) دهی است از دهستان و بخش قیروکارزین شهرستان فیروزآباد. دارای صد و ده تن سکنه، آب آن از چشمه و محصول آن غلات و کنجد و ماش و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).
کلمات همقافیه با «خمار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر