معنی واژه خلوء
7 بازدید
[ خُ ] (ع مص) لازم گرفتن جایی را. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). منه: خلا الرجل خلوء؛ لازم گرفت مرد جا را. || گذشتن قوم چیزی را و اختیار کردن چیز دیگر را. منه: خلا القوم؛ گذاشتند قوم چیزی و اختیار کردند غیر آن را. || خفتن ناقه بی علتی. || حرونی کردن ناقه یا جمل یا فقط ناقه و نگذاشتن جا را. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). منه: خلات الناقة خلا و خلاء و خلوء.[ خَ ] (ع ص) ناقهٔ حرونی کرده که جا را نگذارد. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). منه: ناقه خلوء.