معنی واژه خلو
6 بازدید
[ خُ ] (اِ) نوعی از آلوی بزرگ که آن را خلوگرده نیز گویند: در آش خلو کوفته دیدم که بدعوی. بسحاق اطعمه (از جهانگیری). || هلو که میوه ای است معروف. (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (فرهنگ جهانگیری).[ خِ لْ وْ ] (ع ص) خالی. تنها. منفرد. || مرد فارغ و بری. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). ج، اخلاء. || زن فارغ و بری. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). ج، اخلاء.[ خُ لُ وو ] (ع مص) خالی بودن. خلاء. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). منه: جاؤونی خلو زید؛ ای خلوهم منه؛ ای خالین منه : چون فخرالدوله وفات یافت به قاموس کس فرستاد و از وفات او و خلو عرصهٔ ولایت خبر داد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). برادر او را خسرو و فیروزبن رکن الدوله به خلافت و نیابت او نامزد کردند تا از خلو منصب ملک و عطلت سریر پادشاهی خللی حادث نشود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی).[ خُ ] (اِخ) نام کوهی است بسیار بزرگ و بلند و شامخ. (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری) (ناظم الاطباء).