معنی خلافکاری
6 بازدید
[ خِ / خَ ] (حامص مرکب) عمل گناهکار. عمل خاطی. عمل خلافکار. || ضد سازگاری. (یادداشت بخط مؤلف): بر وفق چنین خلاف کاری تسلیم به از ستیزه کاری.نظامی. چون داروی طبع سازگاریست مردن سبب خلاف کاریست.نظامی.
کلمات همقافیه با «خلافکاری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر