معنی خلاء
20 بازدید
[ خَ ] (ع ص) جایی که در آن کسی نباشد. خلا. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). منه: مکان خلاء. || (اِ) خَلَا. رجوع به خَلاء (اِ) در این لغت نامه شود.[ خَ ] (ع مص) تهی گردیدن آن منزل از اهل خود. منه: خلا المنزل من اهله خلواً و خلاء. || خلوت کردن کسی با مرد خود. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). منه: خلا الرجل بنفسه خلوة و خلاء. || افتادن مرد بجایی تهی که کسی بوی مزاحمت نمیکند. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). منه: خلا الرجل خلاء. - امثال: خلاءک عاقنی لحیاءک؛ در منزل خود هرگاه که تنها ماندی ملازم حیاء خود باش. || گذشتن. رجوع به خلوة در این لغت نامه شود. || رفتن. رجوع به خلوة در این لغت نامه شود. || فرستاده شدن. (منتهی الارب). رجوع به خلوة در این لغت نامه شود. || اقتصار کردن بر بعض طعام. منه: خلا علی بعض الطعام خلاء. || مردن. منه: خلا مکانه خلاء و خلواً. || گرد آمدن با کسی در خلوت. منه: خلابه (الیه، معه) خلواً، خلاء خلوة. || تبری کردن از کار. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). منه: خلا (عن، من) الامر. - امثال: انامنک خلاء؛ من از تو بری هستم و در این معنی مثنی و جمع نمیشود. || فرستادن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). منه: خلا عن الشی ء. || تهی بودن شکم از غذا و کیلوس. (یادداشت بخط مؤلف). || ریشخند کردن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). منه: خلابه؛ ریشخند کرد بوی.[ خَ ] (ع اِ) آب دست جای. متوضاء. کنیف. مبرز. مستراح. (یادداشت بخط مؤلف).[ خِ ] (ع مص) خل ء. خلوء. رجوع به خلوء در این لغت نامه شود.
کلمات همقافیه با «خلاء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اء» برای سرودن شعر