معنی خفچاق
9 بازدید
[ خُ ] (اِخ) نام بیابانی است از ترکستان که بدشت قبچاق مشهور است. (برهان قاطع). رجوع به قبچاق، خفجاق، قفچاق و قپچاق در این لغت نامه شود: اندرو از غزو خفچاق بت سیم ذقن و اندرو از قی و کیماک مه مشک عذار. ابوالمعالی رازی. از این سرزمین تا بخفچاق دشت زمین را به تیغ و زره درنوشت.نظامی. || مردم اصیل و ترکان صحرانشین باشد. (برهان قاطع). ظاهراً مردم قبچاق است که ترک نژادند و آنرا قفچاقیان نیز گویند. ج، قفچاقان : ز بس که ریخت ازین پیش خون قفچاقان بهندوی کهری چون پرند چین براق عجب مدار که از روح نامیه پس ازین بجای سبزه ز گل بردمد سر خفچاق. خاقانی. خفچاق و روس رسمی ابخاز و روم ذمی ذمی هزار فرقه رسمی هزار لشکر.خاقانی.
کلمات همقافیه با «خفچاق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر