معنی خضراء
8 بازدید
[ خَ ] (ع ص) مؤنث اخضر. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). رجوع به اخضر در این لغت نامه شود. ج، خُضر: در خاک چه زر ماند و چه سنگ ترا گور چه زیر گریجی و چه در خانهٔ خضراء. ناصرخسرو. ای گنبد گردندهٔ بی روزن خضراء با قامت فرتوتی و با قوت برنا.ناصرخسرو. حبشی زلف و یمانی رخ و زنگی خال است که چو ترکانش تتق رومی و خضراء بتنید. خاقانی. گهی مانندهٔ خنگی لگام از سر فروکنده شده تا زنده اندر مرغزاری خرم و خضراء. مسعودسعد سلمان. وگر تنگ آید از مشکوی خضراء چو خضر آهنگ سازد سوی صحراء. نظامی. چو بیرون رفت از آن میدان خضراء رکاب افشاند از صحرا بصحراء.نظامی. - چرخ خضراء؛ کنایه از آسمان است : خسرو مشرق جلال الدین که برق خنجرش هفت چشم چرخ خضراء برنتابد بیش ازین. خاقانی. - سپهر خضراء؛ آسمان : لشکرکش تو سپهر خضراء گیسوی تو چتر و غمزه طغراء.نظامی. - قبهٔ خضراء؛ کنایه از آسمان است : خاک بفرمان تو دارد سکون قبهٔ خضراء تو کنی بیستون.نظامی. - گنبد خضراء؛ کنایه از آسمانست : بررس که کردگار چرا کرده ست این گنبد مدور خضراء را.ناصرخسرو. چون آب جدا شد ز خاک تیره بر گنبد خضراء شود ز غبرا.ناصرخسرو. ز سبزه گویی دریای سبز گشت زمین در او پدید شده شکل گنبد خضراء. مسعودسعد سلمان.[ خَ ] (ع اِ) آسمان. (منتهی الارب): می چون شفق صفرازده مستان چو شب سودازده و آتش درین خضراء زده دستی که حمرا داشته. خاقانی. || سواد قوم و معظم ایشان. || تره های سبز، مانند گندنا و جز آن. || فواکه مانند سیب و امرود و جز آن. ج، خضراوات. || لشکرگران که در آهن گرفته باشد خود را از سلاح. || دول سبز گشته از آب کشی. || کبوتران اهلی. (منتهی الارب). || سبزی. (یادداشت بخط مؤلف): رویش طغرای سعد رأیش خضرای فتح اینت مبارک همای آنت همایون فلک. خاقانی. باد خضرای فلک لشکرگهش کاعلام او ساحت این هفت غبرا برنتابد بیش ازین. خاقانی. کی باشدت نجات ز صفرای روزگار تا باشدت حیات ز خضرای آسمان.خاقانی. ارغوان ریخته بر درگه خضرای چمن نقشهایی که در او خیره بماند ابصار.سعدی. || سبزه میدان. سبزمیدان. (یادداشت بخط مؤلف). || (اصطلاح محدثان) جامه ای را گویند که در آن خطهای سبز باشد کما فی تیسیر القاری ترجمهٔ صحاح البخاری. (از کشاف اصطلاحات الفنون).[ خَ ] (اِخ) نام اسب سالم بن عدی است. (منتهی الارب).[ خَ ] (اِخ) نام اسب عدی بن جبله بن عرکی است. (منتهی الارب).[ خَ ] (اِخ) نام اسب قطبة قینی بن زید است. (منتهی الارب).[ خَ ] (اِخ) نام دژیست در یمن در کوه وصاب از ناحیهٔ زبید. (از معجم البلدان).[ خَ ] (اِخ) نام جایی است در یمامه و حاوی نخلستانهاست. (از معجم البلدان).[ خَ ] (اِخ) نام زمینی است متعلق به بنی عطارد. (از معجم البلدان).[ خَ ] (اِخ) نام شهریست به اندلس بمغرب اسپانیا که به آب محاط نیست و آنرا جزیرهٔ خضراء نیز می گویند. (از ناظم الاطباء).[ خَ ] (اِخ) جزیره ای است بزرگ در بلاد زنگ و آنرا جزیرهٔ خضراء نیز می گویند. (از ناظم الاطباء).[ خَ ] (اِخ) نام عمارتی است به همدان. (آنندراج).[ خَ ] (اِخ) نام قریتی است در ۶۳۹هزارگزی طهران میان مراغه و دانالو و بدانجا ایستگاه راه آهن است. (یادداشت بخط مؤلف).
کلمات همقافیه با «خضراء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اء» برای سرودن شعر