معنی واژه خشک کردن
3 بازدید
[ خُ کَ دَ ] (مص مرکب) رطوبت چیزی را گرفتن. از رطوبت انداختن. از آب انداختن. نم چیزی را درچیدن. (یادداشت بخط مؤلف). || شیر را بند آوردن. بدون شیر کردن. (یادداشت بخط مؤلف). || منجمد کردن. سفت کردن. از نرمی انداختن. (یادداشت بخط مؤلف). || میراندن گیاه. کشتن گیاه و درخت. (یادداشت بخط مؤلف). || فالج کردن. دست و پای کسی را بی حس کردن و از حرکت انداختن.