معنی واژه خشک شدن
4 بازدید
[ خُ شُ دَ ] (مص مرکب) مقابل تر شدن، رطوبت چیزی از بین رفتن. نم چیزی گرفته شدن. بدون رطوبت شدن. جَفاف. یبس. جفوف. (تاج المصادر بیهقی). - خشک شدن آب چاه؛ بپایان رسیدن آب آن. لطع. (منتهی الارب). - خشک شدن آب دهن؛ بدون آب شدن دهان که بر اثر تشنگی یا عصبانیت حاصل میشود. عصب. خدع. (منتهی الارب). - خشک شدن از سرما؛ مردن از سرما. منجمد شدن رطوبات تن. (یادداشت بخط مؤلف). - خشک شدن باران و باز ایستادن آن؛ باران بند آمدن. کحط. (منتهی الارب). - خشک شدن بچه در شکم؛ مردن بچه در زهدان. حشوش. (تاج المصادر بیهقی). - خشک شدن بوک و بشک بر گوسفند؛ بر اثر تمییز نکردن گوسفند کثافات گوسفند بر تن او ماند. وذح. (تاج المصادر بیهقی). - خشک شدن پستان؛ بند آمدن شیر. بدون شیر شدن پستان: اِنسِحاق؛ خشک شدن پستان ناقه از شیر بود. (منتهی الارب). - خشک شدن پوست؛ چروکیده شدن پوست بر اثر رفتن رطوبت آن. پلاسیده شدن پوست. - || ناراحتی است که بر پوست آدمی عارض شود و بر اثر آن پوست بدن ترک خورد و شکاف بردارد. - خشک شدن پی؛ منجمد شدن پی. از حرکت بازماندن. زَنّ. - خشک شدن جامه؛ رطوبت و نم جامه از بین رفتن. - خشک شدن جگر؛ کنایه از سوختن و مردن : بل تا جگرم خشک شود و آب نماند بر روی من آبیست کزان دجله توان کرد. آغاجی. - خشک شدن چرک؛ بر اثر شست و شو نکردن، چرک و وسخ بر بدن بماندن. کلع. - خشک شدن خرما؛ رسیده شدن و از آب افتادن خرما. - خشک شدن خون؛ بند آمدن خون و دلمه شدن و برجا ماندن آن، جَسَد. قفل. (منتهی الارب). - خشک شدن درخت؛ مردن درخت. (منتهی الارب). - خشک شدن ریش و جراحت و بی آب گشتن آن قبوب. (منتهی الارب). - خشک شدن شوخ؛ بر اثر ناشستن شوخ آن بر بدن ماندن. عَس. (تاج المصادر بیهقی). - خشک شدن شهر و زمین؛ خشکسال شدن. باران نیامدن. اِمحال. (منتهی الارب). - خشک شدن شیر؛ بند آمدن شیر جاندار. بند آمدن شیر پستان : چراگاه این گاو کمتر نبود هم آبشخورش نیز بدتر نبود به پستان چنین خشک شد شیر اوی دگرگونه شد رنگ و آژیر اوی.فردوسی. - خشک شدن غدیر؛ بی آب شدن آن. آب غدیر تمام شدن. ذَبّ. (منتهی الارب). - خشک شدن کمیز و سرگین بر سرین ستور؛ بواسطهٔ تمیز نکردن سرگین کثافت بر سرین ستور باقیماندن. الباد. (منتهی الارب). - خشک شدن گوشت و پوست؛ رطوبت گوشت و پوست از بین رفتن و سفت شدن آن بر استخوان. قُبوب. (تاج المصادر بیهقی). - خشک شدن لب؛ بر اثر تشنگی لب کسی بدون رطوبت شدن. تذبیب. (منتهی الارب). - || کنایه از تشنگی بسیار. - خشک شدن ماهی؛ رطوبت بدن ماهی از بین رفتن. قُتون. (منتهی الارب). || مردن گیاه. (یادداشت بخط مؤلف). اصحیرار. اقطیرار. تَصَوُّح. تَصَوُّع. تَصَیُّع. تَصویح. تصییع. تصییح. تمشیس. تَقَفقُف. حنط. قَبّ. قَفقَفَه. هیاج. (منتهی الارب): کنون بار ترا برگ همی خشک شود. بلعباس عباسی. - خشک شدن شاخ و پژمریده شدن؛ شَزب. عُهون. || سخت متحیر شدن. (یادداشت بخط مؤلف). سخت مبهوت شدن : فلان کس از شنیدن فلان حرف در جا خشک شد. || جامد شدن. سخت شدن. از نرمی افتادن. (یادداشت بخط مؤلف). جمود. || فالج شدن. بی حرکت و غیچ شدن عضوی. (یادداشت بخط مؤلف): خشک شد دم سگ و بتفوز سگ آنچنان کو را نجنبید ایچ رگ.رودکی. - خشک شدن دست و پا؛ بی حس شدن. بی حرکت شدن. (آنندراج). بی حرکت و شخ ماندن آن به بیماری. (یادداشت بخط مؤلف): از خیال او مرا آبی بروی کار بود پنجه ام بی موی او شد همچو دست شانه خشک. سلیم (از آنندراج).