معنی خشندی
5 بازدید
[ خُ نُ ] (حامص) خشنودی : وزین گوهران گوهر استوار تن خشندی دیدم از روزگار.فردوسی. خشندی شاه جست باید و بس تا شود کار چون نگارستان.فرخی. هر روز دولتی دگر و نو ولایتی وان دولت و ولایت در خشندی خدای. فرخی. خرد ره نمایدش زی خشندیش ازیرا خرد بس مبارک عصاست. ناصرخسرو. در آنچه جست همه خشندی سلطان جست هر آنچه کرد ز بهر رضای یزدان کرد. مسعودسعد. گشاده دست بزخم و به بسته تنگ میان زبهر خشندی و عفو ایزد دادار.مسعودسعد. هیچ سائل بخشندی و بخشم لادر ابروی او ندیده بچشم.سنایی.
کلمات همقافیه با «خشندی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر