معنی خشمناکی
6 بازدید
[ خَ / خِ ] (حامص مرکب) عصبانیت. غضبناکی. خشمگینی. خشمینی : فرستاده چو دید آن خشمناکی برجعت پای خود را کرد خاکی.نظامی. روزی بطریق خشمناکی شه دید در آن جوان خاکی.نظامی. شد از خشمناکی چو غرنده شیر که آرد گوزن گران را بزیر.نظامی. یکی بیخود از خشمناکی چو مست یکی بر زمین میزدی هر دو دست. سعدی (بوستان).
کلمات همقافیه با «خشمناکی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کی» برای سرودن شعر