معنی واژه خشاش
3 بازدید
[ خَ / خِ / خُ ] (ع اِ) حشرات زمین و گنجشگان و مانند آن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). - خشاش الطیر؛ مقابل سباع الطیر. (یادداشت بخط مؤلف). || (ص) مرد تیزسر روان در کار. (منتهی الارب). مرد زیرک بی باک جلد در کار. (ناظم الاطباء).[ خِ ] (ع اِ)چوب که در بینی شتر کنند. ج، اَخِشَّه. (منتهی الارب) (از تاج العروس). جوال. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). || خشم. غضب. || جانب. کنار. || مار کوهی که بسیار زهر دارد. || (ص) آنکه وی را دماغ نباشد خواه از دواب زمین بود یا از مرغان. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد).[ خُ ] (ص، اِ) آنچه بکار نیاید از هر چیزی. || شتر گشنی خواه. (منتهی الارب) (از تاج العروس).[ خَ ] (اِخ) نام یکی از پهلوانان ارجاسب در جنگ با گشتاسب. (یادداشت بخط مؤلف).[ خَ ] (اِخ) نام سپه دار افراسیاب. (از ولف): یکی نام بودش خشاش دلیر پیاده برفتی بر نره شیر.فردوسی.[ خَ ] (اِخ) نام جایگاهی است. (از معجم البلدان یاقوت).