معنی واژه خست کردن
5 بازدید
[ خِ کَ دَ ] (مص مرکب) رنگ کردن. (یادداشت بخط مؤلف): نویسنده بر خامه بنهاد دست بعنبر سر نامه را کرد خست.فردوسی. گویا با تو من نشست کنم قصد آن طرهٔ چو شست کنم بادهٔ راوقی بجان بخرم پس بخوناب دیده خست کنم. شرف الدین شفروه.[ خِ سْ سَ کَ دَ ] (مص مرکب) بخل ورزیدن. امساک کردن.