معنی واژه خستگی
2 بازدید
[ خَ تَ / تِ ] (حامص، اِ) جراحت. ریش. (ناظم الاطباء). قَرح. (مهذب الاسماء). کلم. جرح. (یادداشت بخط مؤلف): بدان خستگی باز جنگ آمدند گرازان بسان پلنگ آمدند.فردوسی. بقلب اندرون شاه مکران بخست بژوبین وزان خستگی هم نوشت.فردوسی. از آن خستگی پشت برگاشتند در و دست پیکار بگذاشتند.فردوسی. با خستگی بساز که کس را ز روزگار زخم آمده ست حاصل و مرهم نیامده ست. خاقانی. با همه خستگی دلم بوسه رباید از لبت گربهٔ شیردل نگر لقمه ربای چون تویی. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۴۶۱). جز خستگی سینه مرا نیست چاره ای زین خاطر چو تیر و زبان چو خنجرم. خاقانی. قضای بد نگر کآمد مرا پیش خسک و خستگی و خار بر ریش.نظامی. || درماندگی. (از ناظم الاطباء). تعب. اعیا. (یادداشت بخط مؤلف). کوفتگی : پرده ها دارد بغداد و در او گنج روان با همه خستگی آنجا گذرم بایستی. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۸۰۴). بوده خاتون به انتظارش روز او بخفته بخستگی چون یوز.اوحدی. || بیماری. مرض (از انصاب): گر از درد باشند بیمار و سست گر از خستگیها به تن نادرست.اسدی. خستگی اندر طلب واجبست درد کشیدن بامید دوا.سعدی. || کار صعب. (یادداشت بخط مؤلف): شما هر کسی چارهٔ جان کنید بدین خستگی تا چه درمان کنید.فردوسی.