معنی واژه خستهروان
0 بازدید
[ خَ تَ / تِ رَ ] (ص مرکب) خسته جان. خسته خاطر. غمناک. ملول. مهموم : پرستنده بشنید و آمد دوان بر خاک شد تند و خسته روان.فردوسی. نگر تا که بینی به گرد جهان که او نیست از مرگ خسته روان.فردوسی. همی خون من جوید اندر نهان نخستین ز من گشته خسته روان.فردوسی. بدو گفت سیمرغ ای پهلوان مباش اندرین کار خسته روان.فردوسی.