معنی واژه خزان
0 بازدید
[ خِ زْ زا ] (ع اِ) جِ خُزَز. (منتهی الارب).[ خُ زْ زا ] (ع اِ) جِ خازن. (منتهی الارب) (از لسان العرب) (از تاج العروس).[ خَ زْ زا ] (ع ص، اِ) خزینه دار. (یادداشت بخط مؤلف). || زبان. (منتهی الارب). || خرمای پخته تر که اندرون آن از آفتی سیاه شده باشد. (منتهی الارب).[ خَ ] (نف، ق) خزنده. (یادداشت بخط مؤلف). در حال خزیدن. || (اِ) نام ماه هشتم است از سال ملکی و نام روز هشتم باشد از شهریورماه قدیم و این روز جشن مغان است بنابر قاعدهٔ کلیه که میان ایشان معمول است که چون نام ماه و روز موافق آید جشن کنند و بعضی گویند نام روز هیجدهم است از شهریورماه و بعضی گفته اند نام روز سیم است . (برهان قاطع). || فصلی است از فصول اربعهٔ سال و آن سه ماه است که آفتاب در برج میزان و عقرب و قوس باشد. (برهان قاطع) (از شرفنامهٔ منیری). پائیز. بادبز. برگ ریزان. بادبیز. تیر. خریف. (یادداشت بخط مؤلف): به هر سو که مرکب بر انگیختی چو برگ خزان سر فروریختی.فردوسی. بهار آرد و تیر ماه و خزان برآرد پر از میوه دار رزان.فردوسی. سخن هر چه گوید نباشد جزان نگوید به تموز و ماه خزان.فردوسی. المنة للََّه که این ماه خزان است ماه شدن و آمدن راه رزان است.منوچهری. بروزگار خزان زرگری کند شب و روز بروزگار بهاران کندت رنگرزی.منوچهری. خیزید و خز آرید که هنگام خزان است. منوچهری. هر چند جو ببوی خزان به ز گندم است گندم ز جو بهست سوی ما بگندمی. ناصرخسرو. ترا تنت خوشه ست و پیری خزان خزان تو بر خوشهٔ تنت زد.ناصرخسرو. چون خر بسبزه رفته بنوروز و در خزان در زیر رز خزان شده با کوزهٔ عصیر. ناصرخسرو. هرگاه که آفتاب به اول میزان رسد تا به اول جدی خزان باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). آمد دواسبه عید و خزان شد علم برش زرین عذار شد چمن از گرد لشکرش. خاقانی. خزان از درختان چو صبح از کواکب نثار در شاه کیهان نماید. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۱۲۸). شحنهٔ نوروز نعل نقره خنگش ساخته ست هر زری کاکسیرسازان خزان افشانده اند. خاقانی. نیست شب کز رخ و سرشک بهم صد بهار و خزان نمی یابم.خاقانی. بهنگام خزان آید به ابخاز کند در جستن نخجیر پرواز.نظامی. - باد خزان؛ بادی است که در خزان می وزد و برگها را می ریزاند: از شعر جبه باید و از گبر پوستین باد خزان برآمد ای بوالنصر درفش.منجیک. پراکند از یکدگرشان چنان که باد خزان برگهای رزان.فردوسی. پرهٔ گل باد خزانیش برد آمد پیری و جوانیش برد.نظامی. باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد. (گلستان سعدی). - برگ خزان؛ برگ زرد شده که دیگر بروی درخت نمی تواند باقی بماند و با حرکتی یا بر اثر خشکی می ریزد: در قلعه افتادند و چون برگ خزان سرها از قلعه بزیر ریختند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی).[ خَ ] (اِخ) دهی است از دهستان شاخن بخش درمیان شهرستان بیرجند، واقع در ۸۷ هزارگزی شمال باختری درمیان. کوهستانی و معتدل. آب آن از قنات و محصول غلات و شغل اهالی آن زراعت و راه مالرو. (ازفرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).