معنی واژه خریع
4 بازدید
[ خَ ] (ع ص، اِ) لفج شتر که آویزان باشد. || شتر مادهٔ دیوانه. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). || زن فاجر. || زن که دوتاه شود از نرمی. (منتهی الارب) (از تاج العروس). || مدهوش. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (اقرب الموارد). || شکسته. مکسر. (منتهی الارب) (از تاج العروس).[ خِ رْ ری ] (ع اِ) تافغیت. نبات عصفر. قرطم بهرم. بهرمان. احریض. مریق . (یادداشت بخط مؤلف): عصفر است و گفته شود صاحب مفرده گوید که نوعی از خر شف است که به زبان بربری تافغیت خوانند. (اختیارات بدیعی).