معنی واژه خرید
4 بازدید
[ خَ ] (ع ص) زن دوشیزه. || مرد نارسیده. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). || زن نیک شرمگین خاموش باش سست آواز که همیشه پنهان ماند. (منتهی الارب) (تاج العروس) (از اقرب الموارد). ج، خُرُد، خُرَّد. - صوت خرید؛ آواز نرم باحیا. (منتهی الارب).[ خَ ] (مص مرخم، اِمص) مقابل فروش. شری. شراء. ابتیاع. عمل خریدن. بیع. (یادداشت بخط مؤلف): پر از خورد و داد و خرید و فروخت تو گفتی زمان چشم ایشان بدوخت. فردوسی. - ارزان خرید؛ به قیمت پائین تر از نرخ چیزی را خریدن. - بازخرید؛ جنس فروخته شده که دوباره بخرند. - || امروزه اصطلاحی است دربارهٔ کسانی که سابقهٔ خدمت خود را در یکی از مؤسسات می فروشند. - پیش خرید؛ خرید جنسی قبل از وقت عرضهٔ آن. - خرید و فروخت؛ بیع و شراء: ز داد و دهش وز خرید و فروخت تو گفتی همه شارسان برفروخت.فردوسی. - خرید و فروش؛ بیع و شراء. خرید و فروخت. - درم خرید؛ شیئی که در بهایش درم رفته است. زرخرید. - زرخرید؛ چیزی را که با زر خریده باشند. کنایه از مطیع و منقاد است چه بنده و عبد را با زر می خریدند. و این زرخریدان بایستی منقاد و مطیع اربابان خود باشند از اینجاست که در وقت مبالغت در مطیع بودن، کسی به دیگری می گویند: «زرخریدت هستم» یعنی در نهایت اطاعت تو هستم و هیچگونه رأیی و اراده ای از خود ندارم : هوسهای این نقرهٔ زرخرید بسا کیسه کز نقره و زر درید. نظامی (اقبالنامه ص ۲۶۶). - || غلام و کنیز - گران خرید؛ قیمت جنسی که بیش از قیمت بازار خریده شده باشد.