معنی واژه خرک
3 بازدید
[ خَ رَ ] (اِ) مخفف خارک است و آن نوعی از خرمای خشک باشد. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء): نخود و کشمش و پسته خرک میده ببر قصب انجیر و دگر سرمش اسپید بیار. بسحاق اطعمه (از جهانگیری). - خرماخرک؛ نوعی خرماست که زردرنگ و کمی خشک است. || غورهٔ خرما که بسر است. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). || درختی است زهرناک بهندی آک گویند و منبت آن بادیه و صحراست و خالی از سمیتی نیست. (از آنندراج). || (اِ مصغر) مصغر خر یعنی خر کوچک. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء): خرکی را بعروسی خواندند خر بخندید و شد از قهقهه سست.خاقانی. از ثنای تو خرک بی خبر است همچنان چون ثنوی از توحید.سوزنی. - امثال: خرک سیاه بر در است. || (اِ مرکب) چوبکی باشد که بر روی طنبور و عود و کمانچه و امثال آن گذارند و تارها را بر بالای آن کشند. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). در ذوات الاوتار پاره استخوان و جز آن که سیمها یا زه ها بر آن گذرد و آن مانع از الصاق سیم بدسته باشد. (یادداشت بخط مؤلف). زامِلة. (السامی فی الاسامی): بچشم من خر خمخانه کمتر از خرکی است که بر رباب نهد از پی سرور و نوا.سوزنی. زهره کشید پیشش کاو خود و خرک را بگشاده از بریشم بگذاشته عنارا.امیرخسرو. کاس رباب را چه نقص ار گسلد بزخمه در تار بریشمی ببر یا بسر آیدش خرک. خواجه عمید لوبکی (از جهانگیری). || تخته ای باشد که مجرمان و گناهکاران را بر آن خوابانند و درهٔ (تازیانهٔ) تأدیب زنند. || چوبی را گویند که استادان کنده شکن در وقت شکستن هیمه در زیر آن گذارند و بشکنند. || سه چوبه ای باشد که بر پای هر کدام غلطکی نصب کنند و بدست اطفال دهند تا راه رفتن بیاموزند. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). مدحات. (از ناظم الاطباء). || سه پایه ای باشد که هر دو سر کارگاه را بر بالای آن گذارند و نقش دوزی و گلابتون دوزی کنند. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). || آلتی برای خاک کشیدن. (محمودبن عمر ربنجنی). || حمارقَبّان. (از منتهی الارب). || سه پایه ای که زرگران پیش خود گذارند و چیزها را بر بالای آن سوهان کاری کنند و همچنین بنایان در زیر پای خود گذاشته گچ کاری و گچ بری سقف و دیوار خانه کنند. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). خَره. خو. داربست بنایان و نقاشان. (یادداشت مؤلف). || چیزی که بدان دیوار را رخنه کنند. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء): و لشکر بکبس خندق و استعداد آن از خرک و منجنیق و نردبان و غیر آن اشتغال نمودند. (جهانگشای جوینی). || تختهٔ کوچکی که بدان پنبهٔ از پنبه دانه جدانکرده را بر آن نهند و میل آهنی را چنانکه رسم است بر بالای پنبه دانه گذاشته بعنوانی حرکت دهند که پنبه دانه از پنبه جدا گردد. || نوعی از کرم که دستهای او دراز و پاهای او کوتاه می باشد. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). || سینه. || سر پستان. || دیوار بین دو سوراخ بینی. (از ناظم الاطباء). وَتَره. (السامی فی الاسامی). || زَنْبه. زنبر (لهجهٔ قزوین). || برآمدگی پشت پای. حماره. (یادداشت مؤلف). || امروز آلتی چوبین را گویند که بر روی آن چرم کشیده باشند و دارای دو پایه است و برای پرش بکار رود. (از حاشیهٔ برهان قاطع).[ خَ رَ ] (ع مص) الحاح کردن. ستیزگی نمودن. (از منتهی الارب) (از تاج العروس).[ خَ رَ ] (اِخ) نام دهی بوده از بلوک و اعمال سیاخ شیراز و بحدود هشت فرسنگی آنجا. (از فرهنگ جهانگیری).[ خَ رَ ] (اِخ) دهی است از دهستان رودبار بخش طرخوران شهرستان اراک واقع در ۲۴هزارگزی شمال باختری طرخوران. این ده کوهستانی، سردسیر و آبش از رودخانهٔ قره چای و محصولاتش غلات و بنشن و پنبه است. شغل اهالی زراعت، گله داری و گلیم و جاجیم بافی و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۱).[ خِ رَ ] (اِخ) دهی است از دهستان کوهمره سرخی بخش مرکزی شهرستان شیراز، واقع در ۶۰هزارگزی شمال باختری شیراز و ۱۳هزارگزی شوسهٔ شیراز به کازرون. این دهکده در کوهستان قرار دارد و آب آن از رودخانهٔ خطیری و محصولات آن غلات، لبنیات و حبوبات و شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۷).