معنی خره

معنی واژه خره

0 بازدید
[ خَ رَ / رِ ] (اِ) پهلوی هم چیده شده. (از برهان قاطع): بار بزه بر تو از تو خره کرده ست(؟) ای شده چوگانْت پشت در بزه و بار. ناصرخسرو. گر تو خری ترا ز خری هیچ نقص نیست تا مر تراست سیم بخروار در خره. کمال الدین اسماعیل. بس که ببرّند سران سران شد خرهٔ سر ز سران سران.امیرخسرو. گرد خانه کتابهای سره از خره همچو خشت کرده خره.جامی. - خرهٔ آجر؛ آجرهایی که بردیف پهلوی هم چیده شده باشند. (ناظم الاطباء). - خرهٔ خشت؛ خشتهایی که بردیف پهلوی هم چیده شده باشند. (ناظم الاطباء). - خرهٔ سنگ؛ سنگهایی که بردیف پهلوی هم چیده شده باشند. (از ناظم الاطباء). || هجوم و ازدحام خلق که از جایی بدشواری گذرند. || لای آب و شراب و روغن و امثال آن. (از برهان قاطع). دُرد. || گل و لای چسبندهٔ ته حوض و جوی. (از برهان قاطع). گل سیاه و تر. (صحاح الفرس). لَجَن. (یادداشت بخط مؤلف). لای. ثاط. لوش. حماء: چون گسست آب بر بماند خره.ابوالعباس. گر تو بخواب و خور ندهی عمر همچو خر بر جان خود وبال چو بر خر شود خره. ناصرخسرو. پل بود بر دو سوی آب سره چون گذشتی از آن چه پل چه خره.سنایی. من سجده نکنم خلقی را که تو او را از گل خشک آفریده ای از خرهی سالخورده. (ابوالفتوح ج ۳ ص ۲۴۰). || خو که از بهر نگارگر و گلیگر زنند تا بر آن ایستاده کار کنند. خرک. داربست بنایان و نقاشان. (یادداشت بخط مؤلف): من شدم بر خره بگردن خرد خر بختم شد و رسن را برد.نظامی. || ثفل هر تخمی باشد که روغن آنرا کشیده باشند اعم از کنجد و غیر کنجد و مردم فقیر آنرا با خرما بکوبند و بخورند. آنچه از کنجد باشد خرهٔ کنجد گویند و بعربی کسب السمسم خوانند و آنچه از بیدانجیر بود خرهٔ بیدانجیر و بعربی کسب الخروع گویند. خَرّه. (از برهان قاطع): لوزینه همان دم که بپیچید سر از ما ما در عوض او خرهٔ خرما بسرشتیم.بسحاق اطعمه.
[ خَ رُهْ ] (اِ) نور باشد مطلقاً اعم از پرتو چراغ و آتش و آفتاب. چنانچه گویند خره نوریست از اللََّه تعالی که فایز میشود بر خلق و بدان نور خلایق ریاست بعضی بر بعضی کنند و بعضی بوسیلهٔ آن نور قادر شوند بر صنعتها و حرفتها و از این نور آنچه خاص باشد بپادشاهان بزرگ و عادل فایز گردد و آنرا کیاخره گویند. (از برهان قاطع). خُره. خُرّه : خره از رویشان افزونتر آمد تو گویی کآفتاب آنجا برآمد. ؟ (از فرهنگ جهانگیری). || حصه و بخش، چه حکمای فُرس مُلک فارس را به پنج حصه قسمت کرده اند و هر حصه را نامی نهاده اند: اول خرهٔ اردشیر، دویم خرهٔ استخر، سیم خرهٔ داراب، چهارم خرهٔ شاپور، پنجم خرهٔ قباد. (از برهان قاطع). خُره. خُرّه. - خرهٔ آب؛ حصهٔ آب. بخش آب. (ناظم الاطباء).
[ خُ رَ / رِ ] (اِ) جانورکی است که هرچه بر زمین افتد بخورد و بعربی او را ارضة خوانند. (از برهان قاطع). موریانه. کرم چوب خوار. (یادداشت مؤلف). || علتی را گویند که موی را بریزاند. (از برهان قاطع). خوره. (یادداشت بخط مؤلف). || مرضی است که گوشت لب و بینی را بتحلیل برد. (از برهان قاطع). || (پسوند) مزید مؤخر امکنه، چون روشناخره، قبادخره، اردشیرخره، شعب خره (بلاد واسعه در قهستان نزدیک بلخ و در آن تنگه ها و قلاع باشد). (یادداشت بخط مؤلف). || نور بتمام معانی که در خَرُه گذشت. (از برهان قاطع).
[ خَ رْ رَ / رِ ] (اِ) ثفل هر تخمی باشد. (از برهان قاطع). خَره.
[ خَ رَ / رِ ] (اِ) رجوع به خره شود.
[ خُ رْ رَ / رِ ] (اِ) نور بتمام معانی آن که در خَرُه گذشت. (از برهان قاطع). خَرُه. خُرِه. || صدا و آوازی که بسبب گلو فشردن و در حین خوابیدن از بینی برآید. (از ناظم الاطباء): در جان تو چرخ سم همی ریزد تو خفته و خوش گرفته ای خره.ناصرخسرو. از خلق بدین همی گرایاند چندین بفسوس و خنده و خره.ناصرخسرو. || کوره. بلوک. خوره. (یادداشت بخط مؤلف). خَرُه. خُره.
[ خُ رُهْ ] (اِ) خروه. خروس. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء): خره بیار دهد خور تو چون که بستانی ز یار خویش خورش گر نه کمتر از خرهی. ناصرخسرو. سرد و تاریک شد ای پور سپیده دم دین خره عرش هم اکنون بکند بانگ نماز. ناصرخسرو. رقص کنان نگر خره لعل غبب چو روی تو طوق کشان سر و دمش چون خطی از معنبری. خاقانی. بر غبب و دم خره خیز و رکاب باده ده چون دمش از مطوقی چون غببش ز احمری. خاقانی. بر صبح خره گوئی مصریست شناعت زن کس صاع زر یوسف دربار پدید آید. خاقانی. || جانوران وحشی. || خستهٔ میوه ها. (از برهان قاطع).
[ خِ رَ / رِ ] (اِ) نژم. بخار. میغ. (ازناظم الاطباء).
[ خُ رِ ] (اِخ) لقب فیروز بهاءالدوله پسر عضدالدولهٔ دیلمی. (یادداشت بخط مؤلف). او را ضیاءالمله و غیاث الامه نیز می گفتند. کنیهٔ او ابونصر بود. (از آثار الباقیه ص ۱۳۳).
[ خُ رْ رِ ] (اِخ) شهرکیست بناحیت پارس اندر میان کوه، سردسیر، جایی با هوای درست و نعمت بسیار و اندر او یکی آتشکده است که آنرا بزرگ دارند و زیارت کنند و بنیاد او را دارا نهاده است. (حدود العالم).
[ خُ رْ رِ ] (اِخ) شهرکیست بناحیت پارس اندر میان کوه، سردسیر، جایی با هوای درست و نعمت بسیار و اندر او یکی آتشکده است که آنرا بزرگ دارند و زیارت کنند و بنیاد او را دارا نهاده است. (حدود العالم).
[ خِ رِ ] (اِخ) دهی است از دهستان مالکی بخش کنگان شهرستان بوشهر، واقع در ۹۶هزارگزی جنوب خاوری کنگان و سه هزارگزی جنوب شوسهٔ سابق بوشهر به لنگه. جلگه و گرمسیر. آب آن از چاه. محصول آن غلات و خرما و تنباکو. شغل اهالی زراعت. راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید