معنی خرف
5 بازدید
[ خَ ] (ع مص) چیدن میوه. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). || چیدن میوه برای کسی. (از منتهی الارب) (از تاج العروس). منه: خرف فلاناً. || اقامت کردن قوم در فصل خریف بجایی. || باریدن باران خریف و باران اول زمستان. این صیغه مجهول است و بصورت معلوم استعمال نمیشود. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خَ رَ ] (ع مص) تباه شدن عقل از کلانسالی. (منتهی الارب) (از لسان العرب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). || حریص شدن بخوردن میوهٔ تازه چیده. (منتهی الارب) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد).[ خُ رُ ] (ع اِ) زمان داخل شدن در پائیز و در حدیث جارود آمده است: یا رسول اللََّه قد علمت ما یکفینا من الظهر ذودناتی علیهن فی خرف فنستمتع من ظهورهن اراد من الخرف وقت خروجهم الی الخریف. (از تاج العروس) (از منتهی الارب) (از لسان العرب).[ خَ رَ ] (ع اِ) یک نوع خرمایی که دانهٔ آن سخت نشود. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خَ رِ ] (ع ص) پیری که عقلش تباه شده باشد. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). آنکه هیچ چیز نداند که چه گوید از پیری. (مهذب الاسماء). بسیار فرتوت و بی عقل. (از فرهنگ اسدی): تو نیز ای بخیره خرف گشته مرد زبهر جهان دل پر از داغ و درد.فردوسی. عجب آید ز منوچهر خرف گشته مرا کو ولایت ز شه شرق همی داشت نگاه. فرخی. هوای روشن بگرفت تیره رنگ سحاب جهان گشته خرف گشت باز از سر شاب. مسعودسعد. بهار دولت او آن هوای معتدل دارد که گردون خرف را تازه کرد ایام برنائی. انوری. گرنه خرف شد خریف از چه تلف می کند بر شمر از دست باد سیم و زر بی شمار. خاقانی. وآنکه دواسبه رسید موکب فصل ربیع دهر خرف بازیافت قوت فصل شباب. خاقانی. کز شرفش دهر خرف شد جوان.خاقانی. زو عالم خرف را برنای نغز یابی زو گنبد کهن را دوران تازه بینی.خاقانی. || خِنگ. (یادداشت مؤلف). گُنگ. بهت زده. عقل ازدست داده. کودن. آنکه خردش تباه شده : امیر چون این نامه بخواند در حال مرا گفت این مرد خرف شده است و نداند که چه میگوید جوابش بنویس که صواب این است که ما دیده ایم. (تاریخ بیهقی). یک روز گفت بدین خلیفهٔ خرف شده باید نبشت که من ازبهر قدر عباسیان انگشت درکرده ام در همهٔ جهان. (تاریخ بیهقی). دست بر هم زند طبیب ظریف چون خرف بیند اوفتاده حریف. سعدی (گلستان). خیالش خرف کرده کالیوه رنگ بمغزش فروبرده خرچنگ چنگ. سعدی (بوستان).[ خِ ] (اِ) خرفه. (ناظم الاطباء). سپندان کنده. (نزهة القلوب).[ خِ رِ ] (از ع، ص، اِ) کودن. گول. مأخوذ از خَرف عربی. (ناظم الاطباء).[ خَ ] (اِخ) نام قریتی بوده است از اعمال نیشابور. (از معجم البلدان).[ خَ رَ ] (اِخ) قریتی بزرگ و معمور بوده است در مرو. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «خرف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رف» برای سرودن شعر