معنی خرطبع
6 بازدید
[ خَ طَ ] (ص مرکب) معاند. سرکش. گردنکش. (ناظم الاطباء). || احمق. گول. (ناظم الاطباء) (آنندراج): اندر این شهر بسی ناکس برخاسته اند همه خرطبع و همه احمق و بیدانش و رند. لبیبی. || خودبین. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «خرطبع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بع» برای سرودن شعر