معنی خرط
7 بازدید
[ خَ ] (ع مص) چشم زخم رسیدن به پستان گوسفند. || منجمد و با زرداب بر آمدن شیر از پستان بجهت نشستن بر زمین نمناک. || رسن از دست کشندهٔ خود در کشیدن ستور و راه خود پیش گرفتن. || دست فرومالیدن بر درخت تا برگ آن فروریزد. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). منه: «دونه خرط القتاد»؛ کنایه از بس مشکلی کاریست چه «قتاد» خاریست و «خرط» دست بر این خار کشیدنست تا آن خارها از چوب باز شود و این کار از مشکلاتست و در عبارت «دون هذا الامر خرط القتاد» مقصود آن است که خرط القتاد پایین تر و آسانتر از این امر است. || تراشیدن چوب و برابر ساختن آن. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). پوست از چوب باز کردن. (دهار): و بر سر آن دکه ستونها از سنگ خارا سپید بخرط کرده چنانک از چوب مانند آن بکنده گری و نقاشی نتوان کرد. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۲۶). سرگشته چو گویم که سر و پای ندارم خسته بگه خرط و شکسته گه طبطاب. خاقانی. هر یک بمیانهٔ دگر شرط افتاده بشکل گوی در خرط.نظامی. || گذاشتن شتران را در چرا. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). منه: قد خرط علینا الاحتلام؛ ای ارسل (هذا قول عمر رضی اللََّه عنه لما رأی منیاً فی ثوبه). (از منتهی الارب) (از تاج العروس). || گائیدن. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). منه: خرطت الجاریة. || خوشه ای را چون انگور در دهان گذاشتن و چوب آنرا برهنه از دانه بیرون آوردن. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). || تیز دادن. (از منتهی الارب) (از تاج العروس). منه، خرط بِإسته. || روان کردن دارو شکم فلان را: خرط الدواء فلاناً. || دراز کردن آهن چون عمود، منه: خرط الحدید. || فرستادن بازی بشکار: خرط البازی. || برگماشتن بندهٔ خود را بر ایذای. || گیاه تر شتر را بر یخ زدن انداختن. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). ای خرط الرطب البعیر.[ خِ ] (ع اِ) شیر چشم زخم رسیده. || شیر بسته و با زرداب از نشستن گوسفند و ناقه بر زمین نمناک. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خُ / خُ رُ ] (ع اِ) جِ خَروط. رجوع به «خَروط» شود.
کلمات همقافیه با «خرط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رط» برای سرودن شعر