معنی خرص
5 بازدید
[ خَ ] (ع مص) حرز کردن میوه بر درخت و کشت زمین. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). || دروغ گفتن. || به تخمین و گمان سخن گفتن. || بستن. سد کردن. (از تاج العروس) (از اقرب الموارد) (از لسان العرب) (منتهی الارب). منه: خرص النهر؛ بست نهر را. (منتهی الارب). || (اِ) آنقدر سنان که بالای لوله باشد. (از تاج العروس) (از لسان العرب). خِرص. خُرص. ج، اَخراص. (منتهی الارب). || حلقه ای که گرداگرد بن سنان است. (از لسان العرب) (از تاج العروس). خِرص. خُرص. ج، اَخراص. (منتهی الارب). || نیزه. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). خِرص. خُرص. (منتهی الارب). ج، اَخراص. (منتهی الارب).[ خِ ] (ع اِ) خَرص. خُرص. (منتهی الارب). رجوع به خَرص و خُرص شود. || حاصل از حرز. (منتهی الارب) (از لسان العرب). منه: کم خرص ارضک؟ (منتهی الارب) (از تاج العروس). || شتر سخت و قوی. (از لسان العرب) (از تاج العروس). || نیزهٔ باریک. (منتهی الارب) (از لسان العرب). || خرس (به این معنی معرب از فارسی است). (ناظم الاطباء). || زنبیل و انبان. || شی ء. چیز اندک. (منتهی الارب) (از تاج العروس). منه: مایملک خرصاً؛ ای شیئاً. (از تاج العروس) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || حلقه ای از زر و سیم. || حلقهٔ گوشواره. || حلقهٔ خرد از زیور. || شاخ خرمای بزرگ دورکرده. || میخ چوبی که بخیک درزنند. || نیزه و سنان. (منتهی الارب) (از تاج العروس). ج، خرصان [ خِ / خُ ] .[ خُ ] (ع اِ) خَرص. خِرص. (منتهی الارب). رجوع به خَرص و خِرص شود.[ خُ ] (ع اِ) خَرص. رجوع به خَرص و خِرص شود. || حلقه ای از زر و سیم. || حلقهٔ گوشواره. || حلقهٔ خرد از زیور. (منتهی الارب) (از تاج العروس). || شاخ خرمای بزرگ دورکرده. (منتهی الارب). || میخ چوبی که بخیک درزنند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || نیزه و سنان. || شاخ درخت. || زنبیل. || جامه دان. (منتهی الارب) (از تاج العروس). || شی ء. چیزی اندک، منه: مایملک خرصاً؛ چیزی ندارد. (منتهی الارب). ج، خِرصان، خُرصان. || چوبی که بدان انگبین چینند. (منتهی الارب). ج، اخراص.[ خَ رَ ] (ع مص) گرسنه و سرمازده گردیدن. (منتهی الارب) (از تاج العروس). || (اِمص) گرسنگی و سرمازدگی با هم. (منتهی الارب).[ خَ رِ ] (ع اِ) چوبی که بدان انگبین چینند. (منتهی الارب) (از لسان العرب). جِ اَخْرَص. رجوع به خُرَص و خُرْص شود.[ خُ رَ ] (ع اِ) چوبی که بدان انگبین چینند. (منتهی الارب) (از لسان العرب). ج، اَخراص. رجوع به خُرُص و خُرص شود.
کلمات همقافیه با «خرص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رص» برای سرودن شعر