معنی خردومند
5 بازدید
[ خِ رَ مَ ] (ص مرکب) عاقل. زیرک. خردمند. صاحب هوش. صاحب عقل. (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء). بخرد. ذولُبّ. ذونُهْیة. فرزانه : پیش آی کنون ای خردومند و سخن گوی چون حجت پیش آید از حجت مخریش. فرالاوی یا خسروی. با خردومند بیوفا بود این بخت خویشتن خویش را بکوش تو یک لخت. رودکی. از من نپسندد خردومند گر از رطل من بر گل و شمشاد کنون می نکشم شاد. لامعی. سودمند است سمند ای خردومند ولیک سودش آن راست سوی من که مر او راست سمند. شاه ناصر.
کلمات همقافیه با «خردومند»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مند» برای سرودن شعر