معنی خردموی
6 بازدید
[ خُ ] (ص مرکب) که موی خرد دارد. (از یادداشت بخط مؤلف): اَجْرَد؛ اسب خردموی. (تاج المصادر بیهقی): سخت پای و ضَخْم ران و راست دست و گردسم تیزگوش و پهن پشت و نرم چرم و خردموی. منوچهری.
کلمات همقافیه با «خردموی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر