معنی خردخرد
4 بازدید
[ خُ خُ ] (ق مرکب) کوچک کوچک. (یادداشت بخط مؤلف). || کم کم. رفته رفته. بتدریج. تدریجاً. بمرور. متدرجاً. آهسته آهسته. (یادداشت بخط مؤلف): تیر و بهار دهر جفا پیشه خردخرد بر تو همی شمرد و تو خود خفته چون خمیر. ناصرخسرو. بارانکی خردخرد می بارید، چنانکه زمین ترگونه می کرد. (تاریخ بیهقی چ فیاض چ دانشگاه مشهد ص ۳۴۰).
کلمات همقافیه با «خردخرد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رد» برای سرودن شعر