معنی خراد
6 بازدید
[ خَ ] (اِ) غلیواج. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). زغن.[ خَ رْ را ] (اِ) خَرّاط. (زمخشری) (ناظم الاطباء). آنکه چوبها را بر چرخ خراشیده هموار کند. چون مأخذ این لفظ در کتب معتبرهٔ لغات عرب یافته نشد و ملا نورالدین طهوری در خوان خلیل بلفظ نهاد لفظ خراد را قافیه ساخته است ظاهراً «طاء» خراط را فارسیان بتصرف خود بتای قرشت بدل کرده و بجهت قرب مخرج بدال مبدل نموده اند و در صراح نوشته که به اصطلاح شعراء عرب این عمل را اجازه گویند که در یک مصرعه حرف روی طاء مهمله آوردن و در مصرعهٔ دیگر دال آوردن. (غیاث اللغات).[ خَ رْ را ] (اِ) نامی بوده است که ایرانیان قدیم بر پسران خود گذارده اند: چو برزین و چون قارن رزم زن چو خراد و کشواد لشکرشکن.فردوسی. و افراد زیر از مشهوران این نامند: ۱- نام مستعاری که اسفندیار بگاه رفتن بنزد ارجاسب بر خود نهاد: چه نامی بدو گفت خراد نام جهان گرد و بازاری و شادکام.فردوسی. ۲- نام یکی از سرداران اردشیر بابکان و در جنگ با اردوان، اردوان را گرفت و بنزد اردشیر آورد: گرفتار شد در میان اردوان بداد از پی تاج شیرین روان بدست یکی مرد خرادنام چو بگرفت بردش گرفته لگام.فردوسی. ۳- نام یکی از نجیب زادگان ایرانی بعصر قباد پیروز: گوا کرد زرمهر و خراد را فراهین و بندوی و بهزاد را.فردوسی. ۴- نام سرکردهٔ سپاه ایران بزمان هرمزبن انوشیروان در جنگ خزر: سپه دارشان پیش خراد بود که بافر و اورنگ و باداد بود.فردوسی. ۵- نام یکی از اصیل زادگان معاصر یزدگرد آخری : یکی دینور بود یزدان پرست که هرگز نبردی به بیداد دست که هرمزد خراد بُد نام او بدین اندرون بود آرام او.فردوسی. ۶- در برهان قاطع، ناظم الاطباء، انجمن آرای ناصری و آنندراج از دو خراد دیگر نام برده شده است که یکی از آنها نام پادشاهی بوده بفضل و دانش مشهور و دیگری نام یکی از پهلوانان معروف ایرانی.[ خَ رْ را ] (اِخ) نام قصری بوده است در استخر: درم داد و آمد بشهر صطخر بسر برنهاد آن کشی تاج فخر شبستان خراد را باز کرد بتان را ز گنج درم ساز کرد.فردوسی.[ خَ رْ را ] (اِخ) نام آتشکده ای بوده است بزمان اردشیر بابکان : دل شاه از اندیشه آزاد گشت سوی آذر رام و خراد گشت.فردوسی.
کلمات همقافیه با «خراد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اد» برای سرودن شعر