معنی خدری

معنی خدری

6 بازدید
[ خَ دَ ] (ع ص، اِ) دردیست که حس عضو باطل کند. (از آنندراج) (از غیاث اللغات). خدری یا وجع خدری یکی از پانزده درد است که دارای نامند. شیخ الرئیس در قانون در اصناف اوجاع التی لها اسماء گوید: سبب الوجع الخدری؛ اما مزاج شدید البرد و اما انسداد مسام منافذ الروح الحساس الجاری الی العضو لعصب او امتلاء اوعیته. یکی از شارحین نصاب الصبیان گوید: دردیست که با آن درد چنان یافته شود که حس آن عضو نقصان پذیرفته یا باطل گشته و صاحب ذخیرهٔ خوارزمشاهی گوید: المی است گویی آن عضو خفته است. (یادداشت از مؤلف).
[ خُ ری ی ] (ع ص، اِ) خر سیاه نر. (از منتهی الارب) (از تاج العروس). || جای تاریک. || ابر سیاه. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).
[ خُ ری ی ] (ص نسبی) منسوب به خُدرَه. که نام گروهی از انصار باشد و از ایشانست: ابوسعید الخدری. (از انساب سمعانی) (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب).
[ خِ ] (ص نسبی) منسوب به خِدَره که بطنی است از ذهل بن شیبان. (از انساب سمعانی).
[ خَ ] (اِخ) نام تیره ای است از کورکور هفت لنگ ایل بختیاری. رجوع به جغرافیایی سیاسی کیهان ص ۷۳ شود.
[ خَ دِ ] (اِخ) دهی است در نواحی قاین از نیم بلوک.
[ خُ ] (اِخ) سعدبن مالک بن سنان خدری انصاری خزرجی، مکنی به ابوسعید از صحابیان و ملازمان پیغمبر اسلام بود و در دوازده غزوه با پیغمبر بجنگ رفت و هزاروصدوهفتاد حدیث در صحیحین بدو منسوب است. وی بسال ۷۴ هـ . ق. در مدینه وفات یافت. (رجوع به اعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۶۶ شود). در تاریخ گزیده (ص ۲۱۷ چ ۱) از ابورافع بن سعدبن مالک بن سنان خدری نام برده شده که در ۷۴ هـ .ق . درگذشته و ۹۴ سال عمر داشته است. ظاهراً این دو خدری که در سال وفات و قسمتی از نام با هم مشترکند، یکی می باشند و صحیح در اینجا قول زرکلی است.
[ خِ دِ ] (اِخ) دهی است از بخش میان گنگی شهرستان زابل. واقع در ۵هزارگزی جنوب ده دوست محمد نزدیک مرز افغانستان. این ناحیه در جلگه واقع است با آب و هوای گرم و معتدل و ۱۷۷ تن سکنهٔ فارسی و بلوچی زبان. آب آن از رودخانهٔ هیرمند و محصولاتش غلات است و اهالی به کشاورزی گذران می کنند و راه آنجا مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
[ خِ دِ ] (اِخ) نام دهی است از دهستان ترک شهرستان ملایر. واقع در ۲۴هزارگزی شمال شهر ملایر و ۱۵هزارگزی خاور راه شوسهٔ ملایر به همدان. این ناحیه در جلگه واقع است با آب و هوای معتدل و مالاریایی و ۳۷۲ تن سکنه ترکی و فارسی زبان. آب آن از قنات و محصولاتش غلات، انگور و لبنیات است. اهالی به کشاورزی و گله داری گذران می کنند و از صنایع دستی زنان قالی می بافند. راه آنجا مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
[ خِ دِ ] (اِخ) دهی است از بخش شیب آب شهرستان زابل. واقع در سیزده هزارگزی شمال باختری سکوهه و هفت هزارگزی باختری شوسهٔ زاهدان به زابل. این ناحیه در جلگه واقع است با آب و هوای گرم و معتدل و ۱۸۸ تن سکنهٔ فارسی و بلوچی زبان. آب آنجا از رودخانهٔ هیرمند و محصولاتش غلات و لبنیات است. اهالی آنجا به کشاورزی و گله داری گذران می کنند و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
[ خِ دِ ] (اِخ) دهی است از بخش شیب آب شهرستان زابل. واقع در ۱۲هزارگزی شمال باختری سکوهه و ۵هزارگزی باختر شوسهٔ زاهدان به زابل. این ناحیه در جلگه واقع و آب و هوای آن گرم و معتدل با ۱۱۷ تن سکنهٔ فارسی و بلوچی زبان است. آب آن از رودخانهٔ هیرمند است و محصولاتش غلات می باشد و اهالی آنجا به کشاورزی و گله داری گذران می کنند و راه آنجا مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).

کلمات هم‌قافیه با «خدری»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ری» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید