معنی خداوندی
6 بازدید
[ خُ وَ ] (حامص) ریاست. آقائی. (ناظم الاطباء). مهتری. مولائی. سیادت. خواجگی. شاهی. بزرگی. بزرگواری. سروری : از فضل خداوند و خداوندی سلطان امروز من از دی به و امسال من از پار. فرخی. ای ملک مسعودبن محمود کاحرار زمان بر خداوندی و شاهی تو دارند اتفاق. منوچهری. حشمت مجلس عالی بزرگ است زهی که نداشتیم بدان مجلس بزرگ چیزی نبشتن. بخواجه نبشتیم تا این کار را بخداوندی تمام کند. (تاریخ بیهقی). نگریست و گفت: من هرگز حق خداوندی این پادشاه فراموش نکنم. (تاریخ بیهقی). خداوندی و خوبی و جوانی تن آسانی و ناز و کامرانی چو چیزی زآنچه داری بیش خواهی ز بیشی خواستن یابی تباهی. (ویس و رامین). خداوندی همی بایدت و خدمت کرد نتوانی گرش خدمت کنی بدهد خداوندت خداوندی. ناصرخسرو. بجز او را بخداوندی تعیین نکند.سوزنی. قدم برداشتی و رنجه بودی کرم کردی خداوندی نمودی.نظامی. مطرب عشق این زند وقت سماع بندگی بند و خداوندی صداع.مولوی. خداوندی بجای بندگان کرد خداوندا ز آفاتش نگهدار.حافظ. || (حامص) ربوبیت. الهیت : نبینی که بر آسمان و زمین مر او را خداوندی و مهتریست.ناصرخسرو. کشمکش هرچه در او زندگی است پیش خداوندی او بندگی است.نظامی. مرا چه بندگی از دست و پای برخیزد مگر امید بخشایش خداوندی. سعدی (طیبات). ورنه سزاوار خداوندیش کس نتواند که بجا آورد.سعدی. || (ص نسبی) منسوب بخداوند. منسوب به خواجه. منسوب بشاه : در دولت خداوندی همگنان را راضی کردم، مگر حسود را که راضی نمیشود؛ الا بزوال نعمت من و اقبال دولت خداوندی. (گلستان سعدی). گر التفات خداوندیش بیاراید نگارخانهٔ چینی و نقش ارتنگیست. سعدی.
کلمات همقافیه با «خداوندی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر