معنی خداع
6 بازدید
[ خِ ] (ع مص) گذاشتن چیزی را. (از منتهی الارب). ترک کردن. منه: «خادع الحمد اقوام لهم زرق»؛ یعنی «ترکوا الحمد لانهم لیسوا من اهله». (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). || خدعه کردن. (از معجم الوسیط) (اقرب الموارد). منه: خداعت المنیة عنک سرا . با کسی فریب کردن. (از منتهی الارب). یکدیگر را فریفتن. (ترجمان علامهٔ جرجانی). فریب آوردن با کسی. (دهار). || ظاهر کردن خلاف ما فی نفسه. (از متن اللغة). منه: {/Bیُخََادِعُونَ اَللََّهَ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ مََا یَخْدَعُونَ إِلاََّ أَنْفُسَهُمْ . ۱-۱۰۲:۹/}(قرآن ۲/۹). در اینجا منافقان کفر پنهان داشتند و ایمان آشکار. || کساد کردن. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). || (اِمص) مکر. حیله. فریب. (از منتهی الارب). غدر: از فرایض احکام جهانداری آن است که... بخداع و نفاق دشمن التفات نیفتد. (جهانگشای جوینی). خداع و غدر را آخر نه. (جهانگشای جوینی). آن اثر هم روزها باقی بود مایهٔ کبر و خداع جان شود.مولوی. پس خداعی را خداعی شد جزا کاسه زن کوزه بخور اینک سزا.مولوی. || منع. (از منتهی الارب) (از متن اللغة).[ خَ دْ دا ] (ع ص) سخت مکار. حیله باز مشهور. (از ناظم الاطباء). سخت فریبنده. زراق. || سال کم حاصل. || مأیوس کنندهٔ مردم. (ناظم الاطباء).[ خُ دْ دا ] (ع ص، اِ) جِ خادع.
کلمات همقافیه با «خداع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اع» برای سرودن شعر