معنی خج
8 بازدید
[ خِ ] (مص مخفف) مخفف خجالت. (از غیاث اللغات) (آنندراج).[ خَ ] (اِخ) در رجال ابن داود و کتب رجال دیگر رمز است از کتاب رجال محمدبن حسن بن علی شهیر بشیخ طوسی. برای تفصیل رموز مستعمل در کتب رجال رجوع به فهرست کتابخانهٔ مرکزی ج ۲ ص ۵۷۶ شود.[ خُ ] (اِ) نام یک نوع گلابی است در تداول مردم گیلان. (از جنگل شناسی کریم ساعی ص ۲۳۹) || نام درختچهٔ آلاش است در تداول مردم گیلان . (از جنگل شناسی کریم ساعی ج ۱ ص ۲۷۷).[ خَ ] (اِ) بزغاله کله سپید در تداول مردم گناباد خراسان.[ ؟ ] (اِ) محتملاً پیرامن خرگاه است : خرگاه به پیرامن وی خج ببرکت گویی بر شاهی است کمر بسته غلامی. نظام قاری (دیوان البسه ص ۱۱۱). خرگاه را کمر خج برمیان بسته پیش کت بر روی اطلس مدول بداشتند. (از البسهٔ نظام قاری ص ۱۵۱).[ خَ ] (فعل امر) کلمهٔ امر است از خجیدن و به معنی کوشش کن. جهد نما. زور کن. فراهم آور. (از ناظم الاطباء) (فرهنگ شعوری ج ۱ ورق ۳۵۹). رجوع به خجیدن شود.[ خَ ج ج ] (ع مص) شکافتن. شق. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از منتهی الارب) (از معجم الوسیط). منه: خج العود. (از معجم الوسیط). || دفع کردن. || کژ جستن باد. (از منتهی الارب) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از معجم الوسیط): خجت الریح؛ التوت فی هبوبها فهی خاجة و خجوج. || منحرف شدن کشتی از راه راست و مقصد بوسیلهٔ باد: خجت الریح السفینة؛ صرفتها عن و جهتها بشدة عصفها. (از معجم الوسیط). || گائیدن. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). || کژ شدن. منه: خج ساعده ای التوی ساعده. (از متن اللغة) (از معجم الوسیط). || در بیابان بحرکت در آمدن. بیابانی را زیاد پیمودن. (از متن اللغة). || خاک برانگیختن بهنگام راه رفتن. (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). || ریخ زدن. (از منتهی الارب) (از معجم الوسیط) (از اقرب الموارد).[ خَ ج ج ] (ع مص) در میان فنون بسواری زیاد پرداختن: خج القوم؛ اکثروا فی فنونهم الرکوب. (از متن اللغة). || یورتمه رفتن . (دزی ج ۱ ص ۳۵۲).
کلمات همقافیه با «خج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خج» برای سرودن شعر