معنی ختم
11 بازدید
[ خَ ] (ع مص) مهر کردن چیزی. (تاج المصادر بیهقی) (دهار) (از منتهی الارب). || پوشانیدن دهان ظرف غذا یا شراب بگل یا موم تا نه از آن چیزی خارج شود و نه بدان چیزی داخل. منه: لیسقون من رحیق مختوم. (از معجم الوسیط). || مهر کردن نامه. امضاء کردن نامه با انگشتری. (از اقرب الموارد) (متن اللغة) (معجم الوسیط). منه: ختم الکتاب و علی الکتاب. || مهر نهادن بر دل کسی تا فهم نکند بچیز و بر نیاید از آن چیزی. (از منتهی الارب) (متن اللغة) (معجم الوسیط):{/B خَتَمَ اَللََّهُ عَلی ََ قُلُوبِهِمْ وَ عَلی ََ سَمْعِهِمْ وَ عَلی ََ أَبْصََارِهِمْ غِشََاوَةٌ . ۱-۱۱۲:۷/}(قرآن ۲/۷). || رسیدن به آخر چیزی (از منتهی الارب). و چون: هذاالمرهم... دواء «نافعاً»... فی ختم الجراحات و ادمالها. (ابن البیطار). || تمام گردانیدن و تمام خواندن آن. (از منتهی الارب) (متن اللغة) (اقرب الموارد). منه: ختم الکتاب و نحوه. || تمام گردانیدن. و خواندن همهٔ قرآن. (دهار) (زوزنی): ختم القرآن. || بستن در خود بر دیگری. اعراض کردن. رو نشان ندادن. (از معجم الوسیط). منه: ختم بابه علی فلان؛ ای اعرض عنه. (از متن اللغة). || برگزیدن کسی بر دیگری. برکشیدن. در خانه خود بر دیگری گشودن. منه: ختم بابه له؛ ای آثره علی غیره. (از معجم الوسیط) (متن اللغة). || آب نخستین بکشت دادن. اولین آب بزراعت دادن. پس از تخم افکندن اولین آب به روی کشت بستن. (از معجم الوسیط) (متن اللغة). منه: ختم الزرع. || گرد آوردن زنبوران اندک موم رقیق تر از موم لانه و مالیدن وی بر لانه. (از منتهی الارب).[ خَ ] (ع اِ) انگوین. (از مهذب الاسماء). انگبین. || دهانه های انگبین. (از منتهی الارب) (متن اللغة) (معجم الوسیط). || مُهر. ج، ختوم. (از یادداشت مؤلف). || رَین. (از یادداشتهای مؤلف). || طبع. (از یادداشتهای مؤلف). || پایان گفتار و کلام : چو شد ختم گفتار بیور همه مر آنرا شنیدند شاه و رمه.فردوسی. || آخر. سرانجام. پایان. انتهاء. تمام. انجام. (ناظم الاطباء). || بپایان رسیده. تمام شده. پایان امری بوجهی که تو گویی دیگر آن امر را پایانی به این خوبی و کمال نیست : سخن گفتن به که ختم است میدانی و می پرسی فلک را بین که می گوید بخاقانی بخاقانی. خاقانی. سلطنت امروز ختم بر پسر طغرل است کایت حق پروری در گهر طغرل است. خاقانی. تو گویی تا قیامت زشت رویی برو ختم است و بر یوسف نکویی. سعدی (گلستان). || (اِمص) فاتحه خوانی. بعزای کسی نشستن. تذکر کسی. - ختم امری بودن؛ واجد آن امر بحد نهائی بودن. آن صفت را بحدی داشتن که تو گویی دیگر نمی تواند کسی آنرا به این کمال دارا باشد چون: فلانی ختم حقه بازهاست، فلانی ختم بی شرفهاست. - ختم امن یجیب؛ انجام تشریفات مذهبی است که با تکرار جملهٔ {/B«أَمَّنْ یُجِیبُ اَلْمُضْطَرَّ إِذََا دَعََاهُ وَ یَکْشِفُ اَلسُّوءَ» ۱-۸۲۷:۶۲/}(قرآن ۲۷/۶۲) همراه است، کنایه از تضرع و بدبختی نیز می باشد. - ختم چهار ضرب؛ انجام تشریفات مذهبی است که با ذکر عبارت: «اللهم العن عمر ثم ابابکر و عمر ثم عثمان و عمر ثم عمر ثم عمر» همراه است. - ختم حق؛ مهر الهی. کنایه است از آیه {/B«خَتَمَ اَللََّهُ عَلی ََ قُلُوبِهِمْ...»۱-۴۲:۷/}(قرآن ۲/۷) آن سرپوش و دربستگی که حق بر امری میزند: بازدان کز چیست این روپوشها ختم حق بر چشمها و گوشها.(مثنوی). - ختم سخن؛ پایان سخن. نهایت کلام : خاتمهٔ فکرت و ختم سخن نام خدایست بر او ختم کن.نظامی. - ختم عمل؛ قرارداد. (ناظم الاطباء). - || سرانجام. (از ناظم الاطباء). - ختم قرآن؛ یک دور قرآن را از ابتداء تا انتهاء خواندن. - ختم کمال؛ نهایت کمال. انتهای کمال : ختم کمال گوهر عباس مقتفی که اعزاز یافت گوهر آدم ز جوهرش. خاقانی. - ختم نبوت؛ کسی که نبوت بر او ختم شده باشد. کنایه از حضرت محمدبن عبداللََّه است : یکی ختم نبوت گشته ذاتش یکی ختم ممالک بر حیاتش.نظامی. - مجلس ختم؛ مجلس فاتحه خوانی. مجلس عزای کسی. مجلس ترحیم. مجلس یادبود مرده.[ خَ تَ ] (ع اِ) مهر. انگشتری. (از منتهی الارب) (متن اللغة).[ خُ تُ ] (ع اِ) جِ خِتام که جای پیوند مفاصل اسب است. (از منتهی الارب) (متن اللغة) (معجم الوسیط). || جِ خِتام و آن گلی است که بدان نامها مهر کنند. (از متن اللغة).[ خَ ] (اِخ) دهی است از دهستان سربنان بخش زرند کرمان واقع در ۵۲ هزارگزی شمال خاوری زرند و هشتهزارگزی خاور راه مالرو زرند- راور. این ناحیه کوهستانی و سردسیر دارای شصت سکنه میباشد که فارسی زبانند. آب آنجا از قنات و محصولاتش غلات و حبوبات است اهالی به کشاورزی گذران میکنند و راه مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج هشتم).
کلمات همقافیه با «ختم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تم» برای سرودن شعر