معنی خبط
8 بازدید
[ خَ ] (ع مص) سخت زدن کسی را. (از منتهی الارب) (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). || سخت پا سپر کردن چیزی را. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). سخت زیر پا لگد مال کردن. وطئه وطاً شدیداً. (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). || زدن شتر دست خود را بر زمین. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (از اقرب الموارد) (تاج العروس). || بشمشیر زدن قوم را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از معجم الوسیط) (از متن اللغة) (از تاج العروس). || بعصا برگ درخت ریختن. (از منتهی الارب) (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (از تاج العروس). || برگزاف و بیراه رفتن بشب. (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). || بدیوانگی و اذیت داشتن دیو فلان را. (از متن اللغة) (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || داغ خباط بر سرین شتر یا بر روی آن نهادن. (منتهی الارب) (متن اللغة) (معجم الوسیط) (اقرب الموارد). || انداختن کسی خود را تا بخواب رود آنجا که هست. (از منتهی الارب) (متن اللغة) (اقرب الموارد) (معجم الوسیط) (تاج العروس). || احسان خواستن از کسی بدون قرابت و سابقهٔ احسان . (از منتهی الارب) (اقرب الموارد) (تاج العروس) (متن اللغة) || بخیر احسان کردن با کسی بدون قرابت و سابقهٔ احسان . (از منتهی الارب) (اقرب الموارد) (متن اللغة). || استاده شدن. || انعام کردن کسی را با شناختگی. || بر غیر نظام کاری کردن و قولی گفتن. (از منتهی الارب). منه: هو یخبط خبط عشواء. || زکام شدن مرد پیش از سرما. در این مورد فعل بصورت مجهول بکار میرود. (از منتهی الارب). || دق الباب کردن . (از معجم الوسیط).[ خَ بَ ] (ع اِ) برگی که از درخت ریخته خشک گردانند و ساییده با آرد و مانند آن آمیخته و با آب سرشته شتر را خورانند. (از منتهی الارب) (از متن اللغة) || هر برگ که از درخت زده باشند. (از معجم الوسیط) (از منتهی الارب). || آنچه ستوران آنرا پا سپر کرده و شکسته باشند. (از منتهی الارب). آنچه ستوران آنرا لگدمال کرده باشند. (از متن اللغة).[ خَ بَ ] (اِخ) نام موضعی است مر جُهَینَه را بر مسافت پنج روز راه از مدینه. (از منتهی الارب). یاقوت این ناحیه را چنین وصف میکند نام محلی به سرزمین جُهَینَه و بقبله آن است. بین این ناحیه و مدینه پنج روز راه است و محل آن در کنار دریا می باشد. (از معجم البلدان یاقوت حموی). - سریة الخبط؛ نام جوقی از لشکریان است که حضرت رسول بسوی خبط که حیی از جهینه است فرستاده است.[ خُ ] (ع اِ) جِ اخبط. رجوع به اخبط شود.[ خِ بَ ] (ع اِ) جِ خبطة. رجوع به خبطة شود.[ خُ بُ ] (ع اِ) جِ خباط و خبیط.[ خِ ] (ع اِ) آب کمی که در حوض باقی می ماند. (از معجم الوسیط).[ خَ ] (ع اِمص) در بین فارسی زبانان مصدر خبط عربی در موارد زیر بکار میرود: آمیختگی عقل با جنون. (از ناظم الاطباء). || اشتباه. رفتن به راه غلط. عدم بینایی در کاری. (از ناظم الاطباء). || لغزش. بسر افتادگی : تا که پیش از خبط بگشاید رهی تا نیفتد زان فضیحت در چهی.مولوی. - خبط بودن؛ اشتباه بودن، ناهنجاربودن. منحرف از راه راست بودن. ناصحیح بودن. چون: خبط بود که از این راه رفتم، یا آنکه گوییم خبط بود اقدام به این عمل کردن.
کلمات همقافیه با «خبط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بط» برای سرودن شعر