معنی خبزدوک
5 بازدید
[ خَ بَ ] (اِ) خبزدو. جُعَل. سرگین گردانک. خنفساء. (از برهان قاطع). جلانک (ظاهراً چلاک). دیکمل (ظاهراً دیلمک). سرگین غلطانک. سرگین گردانگ. گشنگ. گوی گردانک. گوی گردان. (از شرفنامهٔ منیری). حنظب. خُنْفَسَه. قُمعوطَه. (از منتهی الارب). فاسیه. (از منتهی الارب) (بحر الجواهر). مَندوسَه. جلعلعه. موشرالعضدین. عَواسا. خِنفِس. (از منتهی الارب): خری زیر من چون خبزدوک لیکن بر او من چنانچون کلاکوی اعور. عمعق بخارائی. بوی گل و لاله خبزدوک را در دل و در مغز خلا دوک را.امیرخسرو. حریر عنکبوت و جامهٔ غوک نزیبد جز به اندام خبزدوک.امیرخسرو. || جانوری است کثیف و بدبو و سیاه که در خانه ها در زیر فروش (فرشها) می باشد و دراز اندام است. (از انجمن آرای ناصری) (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «خبزدوک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وک» برای سرودن شعر