معنی خبر کردن
7 بازدید
[ خَ بَ کَ دَ ] (مص مرکب) از طریق خبر کسی را مطلع کردن. خبر دادن. تخبیر. (از تاج المصادر بیهقی). تحدیث. انباء. (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس). مطلع کردن. آگاهانیدن : نوندی فرستاد و کردش خبر چو بشنید سام یل پرهنر.فردوسی. من بشتافتم تا ملک را خبر کنم. (از کلیله و دمنهٔ بهرامشاهی). چو گل بر مرز کوهستان گذر کرد نسیمش مرزبانان را خبر کرد.نظامی. بدرگاه مهین بانو گذر کرد ز کار شاه بانو را خبر کرد.نظامی. قناعت توانگر کند مرد را خبر کن حریص جهانگرد را. سعدی (بوستان). وانگه که بتیرم زنی اول خبرم کن تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان را. سعدی (بدایع). مغان را خبر کرد و پیران دیر ندیدم در آن انجمن روی خیر.سعدی (بوستان). کسان را خبر کرد و آشوب خاست. (بوستان سعدی). تا بوقت فرصت یاران را خبر کند. (گلستان سعدی). مر آن پادشاهزاده را که مطمح نظر او بود خبر کردند. (گلستان سعدی). - امثال: مرگ خبر نمی کند؛ مثلی است که در مرگهای مفاجاة زنند.
کلمات همقافیه با «خبر کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر