معنی خبرت
5 بازدید
[ خِ رَ ] (ع اِمص) خبرة. دانش. آگاهی. بصیرت. (از معجم الوسیط) (متن اللغة). دانستگی، ماهی المعرفة ببواطن الامور. (تعریفات جرجانی). رجوع به خِبرَه شود: اهل خبرت و معرفت دانند که در لغت عجم مجال زیادتی مانعی نیست. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). بخبرت بصر از الوان و اکوان و متبرجات و متنزهات تمتع می یابد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). اصحاب فطنت و ارباب خبرت. (گلستان). و زیبا گفته اند خداوندان فطنت و خبرت. (گلستان). || آزمایش. (دهار) (غیاث اللغات) (آنندراج).[ خُ رَ ] (ع اِمص) آگاهی. (یادداشت بخط مؤلف). || بصیرت در امری. (یادداشت بخط مؤلف). || (اِ) کارشناس. (یادداشت بخط مؤلف) رجوع به خِبرَه و خُبرَه شود. || (مص) آزمودن. (دهار). رجوع به خُبرَه در این لغتنامه شود.
کلمات همقافیه با «خبرت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رت» برای سرودن شعر