معنی خبرة
5 بازدید
[ خُ رَ ] (ع مص) آگاهی یافتن. معرفت پیدا کردن. (از متن اللغة). || (اِ) آنچه از چیزی تقدیم میشود. (از معجم الوسیط). || گوشتی که شخص برای اهل خود خرد. || ثرید با چربی. || سفر. || کاسه ای که در آن نان و گوشت است و میان چهار تا پنج تن قرار دارد. || گوسفندی که بچند تن بفروش میرسانند و گوشت آنرا هرکس بقدر پولی که میپردازد برمیدارد. (از متن اللغة). || قسمتی که انسان از غذا برمیدارد. (از معجم الوسیط). || غذایی که مسافر بجهت زاد با خود برمیدارد. || قسمتی از گوشت گوسفند یا ماهی. || پشم نیکو از اولین برش. (از متن اللغة). || کارشناس. (یادداشت بخط مؤلف).[ خِ رَ ] (ع اِمص) دانش. آگاهی. بصیرت. (از معجم الوسیط) (از متن اللغة).
کلمات همقافیه با «خبرة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رة» برای سرودن شعر